تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه
و ناگهان چقدر زود دیر می شود... 
تماس با ما
نویسندگان
نظر سنجی
به آثارکدام نویسنده علاقه ى بیشترى دارید؟





لینک های مفید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت






مادر وحشی


 گی دوموپاسان 

ترجمۀ حسین پاینده  


از آخرین باری که در ویرلونی بودم پانزده سال می گذشت. در فصل پاییز بار دیگر به آنجا رفتم تا همراه دوستم سروال- که سرانجام پس از مدت ها خانۀ ییلاقی اش را که پروسی ها ویران کرده بودند، باز ساخته بود- به شکار بروم.
آن ناحیه را بسیار دوست می دارم؛ یکی از آن جاهای دور افتادۀ دنیاست که حس بینایی آدمی را مفتون خود می کند، تا جایی که انسان با تمام وجود شیفته اش می شود. کسانی چون ما - ما که فریفتۀ طبیعتیم – خاطرات دل انگیزی از چشمه های خاص، بیشه های خاص، برکه های خاص و تپه های خاصی که بسیار مسرت بخش به وجدمان آورده اند، در حافظه داریم....... 
گاه اندیشه مان معطوف می شود به گوشۀ دنج جنگلی، یا انتهای سراشیبی، یا باغستانی که در جای جای آن انواع گل ها پراکنده اند، جاهایی که فقط یک بار در روزی دلپذیر دیده ایم. اما خاطره شان هم چون تصویر زنی با لباس روشن و بدن نما که صبح یک روز بهاری در خیابان دیده باشیم، در قلوب ما جای گرفته و میلی سرکش در دل و جانمان باقی گذارده است که هرگز فراموش نخواهد شد. در چنین مواقعی، آدمی احساس می کند که با نفس سرور، همذات گشته است.
سرتاسر منطقۀ روستایی ویرلونی را بسیار دوست میدارم، منطقه ای که جای جایش پر از بیشه های کوچک است و جویبارهای پرتلألؤش زیر تابش نور خورشید به رگ هایی می مانند که خون به زمین می رسانند. در این جویبارها می شود خرچنگ، قزل آلا و مارماهی صید کرد! نشاطی لاهوتی! در بسیاری جاهایش می توان آبتنی کرد و غالباً در میان علف های بلندی که در حاشیۀ این نهرهای کم عرض می روید، پاشله¹ هم یافت می شود.
من هم چون بز، فرز و سبک به راهم ادامه می دادم و نگاهم به دو سگ شکاری بود که پیشاپیشم به این سو و آن سو می رفتند. سروال در یونجه زاری واقع در یکصد متری سمت راست من در جستجوی شکار بود.وقتی از پرچینی که محدودۀ بیشۀ ساندرز را مشخص می کرد گذشتم، کلبۀ ویران شده ای به چشمم خورد.
به یکباره تصویر آن کلبه آن طور که آخرین بار در سال 1869 دیده بودمش، در خاطرم زنده شد: کلبه ای تمیز و مرتب که درختان مو روی آن را پوشانده بودند و چند مرغ در حیاط آن به چشم می خوردند. چه چیز حزن آورتر از خانه ای مرده که اسکلت خالی و نحسش سر پا ایستاده باشد؟
هم چنین به خاطر آوردم که یک روز بسیار خسته کننده، زن مهربان ساکن آن جا یک لیوان نوشیدنی به من داد و همان روز بود که سروال مختصری از سوابق ساکنان آن کلبه را برایم باز گفت. پدر آن خانواده که از دیرباز به شکار غیرقانونی حیوانات آن حوالی اشتغال داشت، توسط ژاندارم ها کشته شده بود. پسر خانواده که من یک بار او را دیده بودم، جوانکی بود قدبلند و خشک طبع و به نظر می آمد که او نیز در نابودی سبعانۀ حیوانات دست دارد. اهالی ان حوالی، ساکنان آن کلبه را «وحشی» می نامیدند.
این اسمشان بود یا لقبشان؟
سروال را صدا زدم. با گام هایی بلند هم چون درنا² نزدم آمد.
«چه بر سر ساکنان این کلبه آمده؟».
و او هم این ماجرا را برایم تعریف کرد:
هنگامی که جنگ اعلام شد، پسر خانوادۀ وحشی که در آن زمان سی و سه ساله بود به سربازی رفت و بدین ترتیب مادرش در خانه تنها ماند. اهالی چندان هم برای برای آن پیرزن دل نمی سوزاندند چون او پولدار بود و همه این را می دانستند.
لیکن پیرزن در آن خانۀ تک افتاده در حاشیۀ جنگل که فاصله زیادی تا دهکده داشت، تک و تنها باقی ماند. البته او که طبعی مشابه مردان خانواده اش داشت، هراسی به خود راه نمی داد. پیرزنی بود سخت بنیه، بلند قامت و باریک تن که به ندرت لب به خنده می گشود و هیچ کس را جرأت مزاح با او نبود. کلاً زنانی که در مزارع کار می کنند کمتر خنده به لبانشان راه می دهند؛ خنده کار مردان است و بس! آنان در عوض قلوبی حزن زده دارند که عده معدودی به آن راه می یابند؛ زندگی شان نیز غمناک و محزون است. دهقانان در میکده یاد می گیرند که چطور گهگاه با هیاهو به نشاط بپردازند، اما یاوران زندگی شان با چهره هایی همواره عبوس، هم چنان موقر باقی می مانند. عضلات صورت اینان هرگز حرکاتی را که لازمۀ خنده است، نیاموخته است.
مادر وحشی زندگی عادی خود را هم چون گذشته در کلبه اش که مدتی بعد پوشیده از برف شد، ادامه داد. هفته ای یک بار به دهکده می آمد تا نان و اندکی گوشت بخرد و سپس به کلبه اش باز می گشت. شایع شده بود که گرگ ها به آن حوالی آمده اند و به همین خاطر، پیرزن هر گاه به جایی می رفت تفنگی به دوش خود می انداخت –تفنگ پسرش، تفنگی زنگ زده که قنداق آن بر اثر تماس با دست، ساییده شده بود. قیافۀ عجیبی پیدا کرده بود؛ مادر وحشی بلند قامت که دیگر اندکی خمیده شده بود، با گام هایی بلند به آهستگی در برف عبور می کرد، در حالی که دهانۀ لولۀ تفنگ تا پشت روسری سیاهش بالا آمده بود، روسری ای که پیرزن محکم به سر خود بسته بود و موهای سپیدش را که هیچ گس هرگز ندیده بود، در خود محصور داشت.
یک روز واحدی از نظامیان پروسی در دهکده مستقر شد. افراد واحد بر حسب دارایی و امکانات هر یک از اهالی، در خانه های آن جا اسکان یافتند و سهم پیرزن که به تمول مشهور بود، چهار نفر تعیین شد.
آنان چهار سرباز تنومند سفیدتن بودند که ریش خرمایی و چشمان آبی داشتند و به رغم تمامی مشقّت هایی که تا آن زمان متحمل شده بودند، هنوز هم نیرومند بودند، و نیز با وجود اینکه در کشوری به سر می بردند که در جنگ مغلوبش کرده بودند، اما رفتاری مهربانانه و مؤدبانه داشتند. آنان در زندگی با این زن سالخورده، حال او را کاملاً مراعات می کردند و تا جایی که امکان داشت از خرج و زحمتش می کاستند. آن ها را می دیدی، هر چهار نفرشان را، که صبح هنگام بالاپوش هایشان را از تن درآورده، دور چاه حلقه زده بودند و در روشنایی کم جان هوای برفی، شالاپ-شالاپ به بدنشان که رنگ سفید متمایل به صورتی مردمان شمال اروپا را داشت آب می زدند، در حالی که مادر وحشی هم مدام در آمد و شد بود و سوپ آنان را تدارک می دید. سپس آن ها را می دیدی که آشپزخانه را تمیز می کردند، کاشی ها را دستمال می کشیدند، هیزم می شکستند، سیب زمینی پوست می کندند و کلیۀ کارهای خانه را هم چون چهار پسر وظیفه شناس برای مادرشان انجام می دادند.
اما پیرزن همواره به پسر خود می اندیشید که بلند قد بود و لاغراندام، بینی عقابی داشت و چشمانی قهوه ای رنگ، و سبیلی پرپشت خطی از موی سیاه پشت لبش ایجاد کرده بود. او هر روز از یکایک سربازان که کنار بخاری کلبه اش می نشستند، می پرسید: «می دانید هنگ 23 پیاده نظام فرانسه به کجا اعزام شده است؟ پسر من در آن هنگ است.»
آنان هم پاسخ می دادند: «نه، نمی دانیم، اصلاً نمی دانیم.» و آنان که محنت و پریشان خاطری پیرزن را درک می کردند (زیرا که خود آن ها هم در وطنشان مادرانی چشم به راه داشتند)، از هیچ کاری در خدمت به او دریغ نمی ورزیدند. به علاوه پیرزن نیز آن ها را -آن چهار سرباز دشمن راـ  بسیار دوست می داشت زیرا روستاییان کینۀ میهن پرستانه ندارند، چنان احساسی صرفاً به طبقۀ بالای جامعه تعلق دارد. فرودستان، آنان که گزاف ترین بهای جنگ را می پردازند زیرا که ندارترین اند و هر بارِ جدیدی کمرشان را می شکند؛ آنان که از کشته اشان پشته ساخته می شود و به علت زیاد بودن عده اشان واقعاً گوشت دم توپ اند؛ خلاصه آنان که به شدیدترین وجه متحمل مصائب سبعانۀ جنگ می شوند زیرا که ضعیف ترین اند و کمترین مقاومت را از خود نشان می دهند –آنان از سوز و گداز جنگ طلبانه، از آن حس تحریک شدنی افتخار، یا از آن ساخت و پاخت های سیاسی مصلحتی که ظرف شش ماه تمامی امکانات دو ملت –فاتح و مغلوب با هم- را به نابودی می کشد، اصلاً چیزی نمی دانند.
مردم آن منطقه دربارۀ چهار سرباز آلمانی که در کلبۀ مادر وحشی سکنی داشتند، می گفتند: «چهار نفرشان جای راحتی پیدا کرده اند.»
باری، یک روز صبح، هنگامی که پیرزن در خانه تنها بود، متوجه مردی شد که از فاصلۀ بسیار دوری در جلگۀ مقابل به سوی خانۀ او می آمد. چیزی نگذشته بود که پیرزن او را شناخت؛ پستچی مأمور توزیع نامه ها بود. وی کاغذ تا شده ای به پیرزن داد و او هم عینکی را که برای دوخت و دوز استفاده می کرد از قابش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد.
خانم وحشی، این نامه حاوی اخبار تأسف آوری برای شماست. پسرتان ویگتور دیروز بر اثر اصابت خمپاره ای در نزدیکی اش که او را به دو نیم کرد، کشته شد. از آن جا که در گروهان ما در کنار هم بودیم و او دربارۀ شما با من صحبت می کرد و می خواست که اگر اتفاقی برایش افتاد همان روز به شما اطلاع دهم، هنگام آن واقعه من نزدیک او بودم.
من ساعتش را که در جیبش بود برداشتم تا پس از پایان جنگ برای شما بیاورم.
با احترامات دوستانه،
        سزار ریوو
 سرباز رتبۀ دوم هنگ 23 پیاده نظام
تاریخ نامه مربوط به سه هفته قبل بود.
پیرزن هیچ نگریست. به قدری گیج و بهت زده شده بود که هنوز ابعاد فاجعه را درک نمی کرد و لذا خشک زده بر جای خود باقی ماند. با خود اندیشید: «ویکتور من حالا دیگر کشته شده است.» آنگاه چشمانش به آرامی از اشک پر شد و اندوه به قلبش چنگ انداخت. اندیشۀ اینکه چه باید بکند کم کم ذهنش را پر کرد، اندیشه ای موحش و زجرآور. دیگر هرگز نمی توانست او را ببوسد، فرزندش را، پسر بزرگش را؛ هرگز! ژاندارم ها پدر را کشته بودند، پروسی ها هم پسر را. پسرش بر اثر انفجار گلولۀ توپ به دو نیم شده بود. می توانست آن را مجسم کند، آن صحنۀ هولناک را: سر فرزندش، با چشمانی باز، در حالی که گوشۀ سبیل پرپشتش را می جود –هم چنان که همیشه هنگام خشم چنین می کرد- به گوشه ای پرتاب می شود.
با جسد فرزندش چه کرده بودند؟ کاش لااقل جسدش را به پیرزن پس می دادند، همان طور که شوهرش را پس داده بودند –با گلوله ای در وسط پیشانی اش!
در این هنگام سر و صدایی به گوش پیرزن رسید. پروسی ها بودند که از دهکده باز می گشتند. پیرزن به شتاب نامه را در جیبش پنهان کرد و پس از زدودن اشک هایش، با قیافۀ همیشگی پذیرایشان شد.
آنان، هر چهار نفرشان، از فرط خوشحالی می خندیدند زیرا که خرگوشی چاق و چله –که بی تردید دزدی بود- به همراه داشتند و به پیرزن فهماندند که غذای لذیذی خواهند خورد.
پیرزن بلافاصله مشغول آماده کردن غذا شد؛ اما وقتی که می بایست خرگوش را می کشت، گرچه این نخستین بار نبود، دریافت که دل این کار را ندارد. یکی از سربازها با ضربۀ مشتی به پشت سر حیوان، کار را تمام کرد.
با جان دادن حیوان، پیرزن شروع به جدا کردن پوست از گوشت آن کرد؛ اما منظرۀ خونی که پیرزن لمس می کرد و دست هایش را رنگین می ساخت، خون گرمی که او احساس می کرد هر لحظه سردتر می شود و دلمه می بندد، بر سر تا پایش لرزه انداخت و او مدام پسر بزرگش را می دید که همانند این حیوان که هنوز هم ارتعاشات بدنش قطع نشده بود، به دو نیم شده و یکپارچه خونرنگ است.
پیرزن همراه با سربازان پروسی سر سفره حاضر شد، اما غذا از گلویش پایین نمی رفت، حتی به اندازه یک لقمه، سربازها بی اعتنا به او، خرگوش را با ولع خوردند. پیرزن بی آنکه کلمه ای به زبان آورد و با قیافه ای چنان بی حالت که آنان هیچ درنیابند، از گوشۀ چشم نظاره اشان کرد و اندیشه ای را که در سر داشت، پروراند.
پیرزن ناگهان گفت: «یک ماه تمام است که اینجا زندگی می کنید و من حتی اسمتان را هم نمی دانم.» آنان با اندکی مشکل فهمیدند که او چه می خواهد و نامشان را گفتند. این کافی نبود؛ پیرزن از آنان خواست نام هایشان را همراه نشانی خانواده هایشان روی گاغذ بنویسند. بعد با گذاشتن عینک روی بینی بزرگش، آن خط عجیب را از نظر گذراند و پس از تا کردن کاغذ آن را روی نامه ای که خبر مرگ پسرش را می داد، در جیب نهاد.
هنگامی که خوردن غذا تمام شد، پیرزن به سربازان گفت: «می خواهم کاری برایتان بکنم.»
و شروع به بردن یونجۀ خشک به اطاق زیر شیروانی که سربازان در آن جا می خوابیدند کرد.
آنان از اینکه چرا پیرزن این قدر به خود زحمت می دهد، متحیر بودند. او در توضیح گفت که به این ترتیب دیگر خیلی سردشان نخواهد شد و آن ها نیز کمکش کردند. کپه کپه یونجۀ خشک تا سقف پوشالی کلبه روی هم انباشتند و بدینسان اتاقی بزرگ با چهار دیوار علوفه ای برپا کردند؛ اتاقی گرم و عطرآگین تا بتوانند به راحتی در آن بخوابند.
هنگام شام، یکی از آنان نگران بود که چرا مادر وحشی باز هم لب به غذا نمی زند. پیرزن به او گفت که دل پیچه دارد و بعد آتش فروزانی برای گرم کردن خود برافروخت. آن چهار سرباز آلمانی هم به کمک نردبانی که هر شب از آن برای بالا رفتن استفاده می کردند، به خوابگاهشان رفتند.
همین که دریچۀ ورودی را پشت سر خود بستند، پیرزن نردبان را به جای دیگری برد؛ بعد در کلبه را بی سر و صدا باز کرد، به بیرون رفت، کپه های بیش تری از کاه برداشت و آشپزخانه را با آن ها پر کرد. روی برف با پاهایی برهنه چنان نرم گام برمی داشت که هیچ صدایی شنیده نمیشد. گه گاه هم می ایستاد و به صدای خُروپُفِ پرطنین و ناموزون آن چهار سرباز گوش می سپرد که دیگر به خوابی عمیق فرو رفته بودند.
هنگامی که به نظرش آمد مقدمات کار به اندازۀ کافی فراهم آمده است، یکی از کپه ها را به درون بخاری انداخت و پس از شعله ور شدنش آن را روی کپه های دیگر پخش کرد. سپس بیرون رفت و به تماشا ایستاد.
ظرف چند ثانیه تمامی محوطۀ داخلی کلبه با نوری خیره کننده روشن شد و به آتشدانی وحشت آور تبدیل گشت، کورۀ عظیم مشتعلی که درخشش آن از پنجره های باریک و دراز کلبه به بیرون فوران می کرد و پرتو پُرتلألؤیی روی برف ها می تاباند.
سپس فریاد بلندی از قسمت فوقانی کلبه به گوش آمد؛ هنگامه ای بود از غریو انسان ها، فریادهای دلخراشِ حاکی از بی تابی و وحشت. سرانجام با فروافتادن دریچۀ ورودی خوابگاهشان، گردبادی از آتش به داخل اتاق زیرشیروانی زبانه کشید، سقف پوشالی را در هم سوزاند و هم چون شعلۀ عظیم مشعلی، سر به آسمان کشید و بدین سان کلبه یکپارچه شعله ور شد.
دیگر هیچ صدایی از داخل به گوش نمی رسید مگر جِزوجِز آتش، صدای گر گرفتن دیوارها و افتادن تیرک ها. چیزی نگذشت که سقف نیز فروافتاد و لاشۀ سوزان کلبه، ستون عظیمی از شراره و دود به آسمان فرستاد.
آن منطقۀ پوشیده از برف، هم چون سفره ای نقره فام با سایه روشنی سرخ رنگ، می درخشید.
زنگی در دوردست ها به صدا درآمد.
وحشی پیر هم چنان در مقابل خانۀ ویران شده اش ایستاد؛ مسلح به تفنگش، تفنگ پسرش، تفنگی که برداشته بود تا مبادا یکی از آنان مجال گریز یابد.
هنگامی که پیرزن همه چیز را تمام شده دید، تفنگش را داخل آتشدان انداخت. صدای بلند انفجار گلوله در آسمان پیچید.
دهقانان و پروسی ها همه در حال آمدن به آن جا بودند. پیرزن را در حالی که آسوده دل و خشنود روی کندۀ درختی نشسته بود، یافتند.
یک افسر آلمانی که به فصاحت فرانسوی زده ها فرانسوی صحبت می کرد از پیرزن پرسید: «سربازانی که با تو زندگی می کردند کجا هستند؟».
پیرزن دست نحیفش را به سوی تودۀ سرخ آتش که رو به خاموشی بود دراز کرد و محکم پاسخ داد: «آن جا!»
همه به دور او حلقه زدند. افسر پروسی پرسید: «چطور شد که کلبه آتش گرفت؟».
پیرزن گفت: «من بودم که آتش زدم.»
هیچ کس حرف پیرزن را باور نمی کرد؛ همه تصور می کردند که وقوع غیرمنتظرۀ این حادثۀ هولناک، عقل از سر او برده است. لذا، در حالی که همگان به دور او جمع می شدند و گوش فرا می دادند، پیرزن کل ماجرا را از آغاز تا به پایان تعریف کرد، از دریافت نامه تا آخرین غریو مردانی که همراه خانۀ او سوخته بودند. پیرزن تمام احساس خود را و نیز تمام اعمال خود را با جزئیات کامل باز گفت.
هنگامی که همه چیز را تعریف کرد، دو تکه کاغذ از جیب خود بیرون آورد و دوباره عینکش را به چشم زد تا در واپسین کورسوی آتش آن ها را از هم تشخیص دهد. سپس در حالی که یکی از آن دو تکه کاغذ را نشان می داد گفت: «این، خبر مرگ ویکتور است» و با نشان دادن تکۀ دیگر در حالی که با سر به ویرانۀ سرخ رنگ کلبه اش اشاره می کرد، افزود: «این، این هم اسامی آن هاست تا خبرش را برای خانواده هایشان بنویسید.» با خاطری آسوده تکه کاغذ را به طرف افسری که شانۀ پیرزن را در دست داشت گرفت و افزود: «حتماً بنویسید که چطور این اتفاق افتاد و حتماً به مادرانشان بگویید که من این کار را کردم، من، ویکتور سیمون وحشی! یادتان نرود.»
افسر با فریاد به زبان آلمانی فرامینی صادر کرد. پیرزن را گرفتند و با خشونت کنار دیوارهای هنوز هم داغ خانه اش بردند. سپس دوازده نفر به سرعت در دوازده قدمی او به صف شدند. پیرزن که خود همه چیز را می دانست، بی حرکت ایستاد و منتظر ماند.
طنین فرمانی در آسمان پیچید و بلافاصله پس از آن، صدای ممتد شلیک گلوله بلند شد. آن گاه صدای تک شلیکی به گوش آمد.
پیرزن به زمین نیفتاد بلکه فرو نشست، گویی که پاهایش را درو کرده بودند.
افسر پروسی نزدیک او آمد. پیرزن تقریباً به دو نیم شده بود و نامۀ به خون آغشته اش را در دست پژمرده اش فشرده بود.
دوستم سروال افزود: «آلمانی ها برای گرفتن انتقام، خانه ییلاقی این منطقه را که متعلق به من بود، ویران کردند.»
اما من به مادران آن چهار مرد مهربان که در آن خانه سوزانده شده بودند و به قهرمانی سبعانۀ آن مادر دیگر که کنار دیوار تیرباران شده بود، می اندیشیدم.
و من سنگ کوچکی را از زمین برداشتم که هنوز هم از شعله های آتش سیاه مانده بود.


پی نوشت ها:
1.snipe، نوعی مرغ آبی.(م)
2.crane، پرنده ای با پاهای بلند و گردن دراز.(م)
صورت لاتینی اسامی خاص:
Virelogne
Serval
Sandres
Cesaire Rivot
Victor Simon    

منبع: andishesara.com





طبقه بندی: داستان کوتاه، گی دو موپاسان،
برچسب ها: مادر وحشی اثر گی دوموپاسان، مادر وحشی، گی دوموپاسان، داستان كوتاه، داستان، داستان های كوتاه، داستانهای گی دو موپاسان،
[ پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 07:40 ب.ظ ] [ اسیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ادبی شعر داستان مینیمال اطلاعات عمومی زندگی کامپیوتر الکترونیک جامعه نرم افزار سخت افزار
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما: