تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه
و ناگهان چقدر زود دیر می شود... 
تماس با ما
نویسندگان
نظر سنجی
به آثارکدام نویسنده علاقه ى بیشترى دارید؟





لینک های مفید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت






سگ‌ها


مهشید امیرشاهی 


خانه در محلهٌ پرت و دور افتادهٌ شمیران قرار داشت. با آنكه نشانی پر طول و تفصیلی در دست داشتیم و می‌دانستیم كه میدان اسم جد صاحبخانه و خیابان نام پدر بزرگش و كوچه لقب پدرش را دارد، مدتی از وقتمان صرف پیدا كردن محل شد. این اسامی پر طمطراق را كسی نشنیده بود و مجبور شدیم از تمام عطاری ها و بقالی های آن حول و حوش راهنمایی بخواهیم. بالأخره به هر زحمتی بود خانه را پیدا كردیم......


پیشخدمت مرتب و مؤدبی در را باز كرد و سلام غرایی داد و ما را به داخل عمارت برد. از راهرویی كه مثل صندوقخانه های قدیم از اثاث كهنه و بی مصرف انباشته بود، گذشتیم. داخل اطاقی شدیم كه به مهتابی نسبتاً وسیعی راه داشت. اسباب اطاق هم كهنه و قدیمی بود و آشكارا روزگار بهتر و پر جلالتری را پشت سر گذاشته بود. اینجا هم مثل دكان سمساری مملو از اشیاء دست و پاگیر و بد قواره بود. اطاق بوی نا می‌داد.

تابلوهای تمام قد اجداد صاحبخانه زینت دیوارها بود. همه قباهای ترمه، كلاه های پوست، عصاهای جواهر نشان داشتند. صورت ها چون تن پوش ها به هم شبیه بودند. آخرین وارث خانواده هم ، كه ما آن شب مهمانش بودیم، اگر از ترمه و جواهر نصیبی نداشت، دریدگی چشم و كجی چانه و افادهٌ فراوان اجداد را به ارث برده بود. واقعاً شباهت ظاهری صاحبخانهٌ ما به پدرانش غیر قابل انكار بود. اسناد مسلم حلال زادگی از در و دیوار می‌بارید.

در اطاق منتظر ماندیم تا ورودمان به صاحبخانه اعلام شود. هیچ كس حرف نمی‌زد. همه با اعجاب به دور و برمان نگاه می كردیم. تابلوها هم اخمالود از روی دیوارها نگاهمان می كردند. اگر یكی از آن ها با اشارهٌ چشم و ابرو از دیگری می پرسید: «اینا دیگه كین؟» هیچكدام تعجب نمی كردیم -  چون خوب پیدا بود كه اصلاً ما را به جا نیاورده اند.

خانه، آدم را به یاد قصر مخروبه و افسون شدهٌ كتاب «آرزوهای بزرگ» می انداخت، مخصوصاً كه ساعت دیواری هم كوك نشده بود و تیك تاكی نداشت. به نظر می آمد كه همهٌ زوایای اطاق را كارتنك گرفته است و اگر كسی به روكش مبل ها دست بزند، خاك می شود و می ریزد. محتمل بود كه نسخهٌ بدل خانم «هویشام» توی یكی از گوشه های تاریك اطاق نشسته باشد.

همتای خانم «هویشام» توی هیچكدام از گوشه های این اطاق نبود، بلكه در اطاق پهلویی، كه درش رو به این اطاق باز بود، روی نیمكتی لم داده بود و دور و برش هم مخده های قد و نیم قد سر هم سوار بود. به دیدن ما خم شد و در اطاق را هول داد و در با جرجر ممتدی خودش را روی لولا كشاند و وسط راه از رفتن باز ماند؛ ولی به هر حال خانم «هویشام» را از دید ما پنهان كرد.

«این كی بود؟»

«هیس! مادر صابخونه است.»

«چرا دیگه هیس؟»

«اگه شلوغ كنی می‌خوردت!»

هیچ كس به این شوخی نخندید، چون وضع آن خانه در همه ترس نامعلومی ایجاد كرده بود و شوخی های پلیسی و جنایی فقط به این ترس دامن می زد.

یكی از مهمان ها دلی به دریا زد و روی یكی از نیمكت ها نشست. صدای تو خالی فنر مبل توی هوا پیچید. مهمان از روی نیمكت با چنان شدتی جست كه آونگ بی حركت ساعت را لرزاند. ارتعاش صدای فنر و لرزش بی صدای آونگ كه تمام شد، یك نفر پرسید، «چی شد؟»

آن كه از روی نیمكت جسته بود، گفت، «مثه اینكه یه نفر از پشت لگدم زد.»

سومی گفت، «خل نشو، فنر در رفت. مگه صداشو نشنیدی؟»

خوشبختانه در این زمان صاحبخانه وارد شد و سلام و احوالپرسی های متعارف، فكر ارواح خبیثه را از ذهن همه بیرون برد.

از اطاق بیرون رفتیم و روی صندلی‌هایی كه روی چمن در انتهای مهتابی چیده بودند، نشستیم. نور كم بود و باغ، كه چند پله پائین تر از مهتابی گسترده شده بود، در تاریكی فرو رفته بود و حالت غمزدهٌ غروب ماه های رمضان را داشت. آن دسته از درختان چنار كهنسال كه نزدیكتر بود و دیده می شد، آب نخورده و گرد گرفته بود. در اطراف گلكاری نبود، فقط چمن كم پشتی در محوطهٌ پذیرایی و ابتدای باغ دیده می شد. گلدان های شویدی زرد شده ای سر پله هایی كه به طرف باغ سرازیر بود، قرار داشت. حوض كوچك و سنگی وسط مهتابی بی آب و تشنه لب بود.

پیشخدمت مؤدبی كه در را گشوده بود، میز مربع مستطیلی را میان ما روی چمن گذاشت و بقیهٌ وسایل پذیرایی را آماده كرد. ابتدا بشقاب و كارد و چنگال و لیوان و ظرف یخ را از توی سینی سنگینی كه برای حمل آن چند قلم، زیاده بزرگ بود، روی میز گذاشت، بعد یك قاب شیرینی و نیم بطر مشروب و دو شیشه آب معدنی هم بین آن ها جا به جا كرد و رفت.

هنوز همه مرعرب بودیم و تعارفات هم تمام شده بود و هر كس در عالم خودش و برای گرم كردن مجلس پی حرف و سخنی می گشت، اما نمی دانم چگونه بود كه صحبت ها زده و نزده، مثل یخ توی هوای داغ بخار می شد وتوجه كسی را جلب نمی كرد. ناگهان روی دیوار انتهای مهتابی سایهٌ هیولای حیوانی افتاد و مهمانی كه اول سایه را دید گفت، «یا علی! این دیگه چیه؟»

همة نگاه ها به طرف دیوار بر گشت.

یكی دیگر از مهمان ها گفت: «تو امروز چته؟ از سگم می ترسی؟»

آن كه ترسیده بود پچ پچ كرد: «به خدا سگ نیست. یه چیز گنده ایه - انگار گرگه.»

«پرت نگو – اینهاش.»

همه برگشتیم. سگ نحیفی با تردید وتأنی به طرف ما می آمد. از دیدن قیافهٌ مفلوك سگ و وحشت نا به جایی كه ایجاد كرده بود، بی اختیار خندیدیم.

«این بدبخت نا نداره را بره، به موش آب كشیده بیشتر شبیهه ــ اونوقت تو میگی گرگه؟!»

در این حیص و بیص، چهار سگ نزار دیگر هم كه تا آن دقیقه رؤیت نشده بودند، از گوشه و كنار تاریك باغ به دور ما و كم كم به دور میز حلقه زدند. خان سالار، كه سر گرم باز كردن شیشهٌ آب معدنی بود، با یك نهیب آن ها را پراكنده كرد، ولی سگ ها دور نرفتند و در اطراف ما ولو شدند و منتظر فرصت بودند.

یكی از مهمان ها به حمایت از سگ ها برخاست: «چه كارشون داری؟ این طفلكیا به كسی كاری ندارن.»

صاحبخانه گفت، «اینا گیرندن.»

ما به تصور اینكه مهماندار قصد شوخی دارد خندیدیم، اما صاحبخانه یكی از آن نگاه هایی كه پدرانش از روی دیوار اطاق انتظار به ما كرده بودند، حواله مان داد و ما فهمیدیم شوخی نمی كند. وقتی همه هره و كرهٌ ناموجه مان را جمع و جور كردیم، مهماندار فصلی در بارهٌ اصالت سگ هایش سخن راند: یكی تازی كم مانندی بود كه جد بزرگش را گرازی در شكارگاه ناصرالدین شاه پاره كرده بود؛ دومی سگ گرگی اصیلی بود كه شجره نامه اش موجود بود و تا دوازده پشتش را معرفی می كرد؛ دیگری «سِتِر»ی بود كه وارث تابلوهای تمام قد ترمه پوش از سفر فرنگستان با خود آورده بود؛ بعدی «باكسر» خالصی كه آدم سگ ناشناسی در خیابان بی صاحب رها كرده بود و به این مجموعهٌ نفیس افزوده شده بود؛ و آخری یك تولهٌ «پودل» سفید فرانسوی، كه یكی از دوستان به عنوان تحفه هدیه كرده بود. همه اصیل بودند، در رگ های هیچكدام یك قطره خون سگ های ولگرد ندویده بود، همه كرنش و حرمت می طلبیدند.

یكی از مهمان ها پرسید، «پس چرا از این نجبا پذیرایی درست و حسابی نمی‌كنی؟»

«پذیرایی نمی كنم؟! روزی یك كیلو گوشت و قلم گاو می خورن.»

به نظرم آمد كه پوزخندی توی صورت پیشخدمت، كه سینی به دست دوباره برگشته بود، دوید -  شاید هم خطای باصره بود، چون سایه ها در آن باغ عجیب و غریب، بازی های شگفتی در می آورد و هیچ بعید نیست كه برگ چناری تكان خورده بود و سایه اش بر صورت پیشخدمت شكل پوزخند گرفته بود.

مهمانی كه جسارتش از بقیه بیشتر بود گفت، «شوخی می كنی. این یكی كه نون خشكم نخورده، دنده هاشو می شه شمرد.»

مهماندار، با ترحمی آشكار نسبت به گوینده، پرسید، «تازی رو میگی؟ معلوم شد سگ شناس نیستی جانم. تازی باید لاغر باشه.»

ولی مهمان از رو نمی رفت، «این یكی چی؟»

این بار میزبان با بزرگواری توضیح داد: «گرگی این آخرا یه ناخوشی پیدا كرد كه هیچ كس نفهمید چشه…» آنوقت فصلی تشریح طبی كرد و چون هیچ كدام ما هم بعد از این شرح كشاف سر از بیماری گرگی در نیاوردیم، تصدیق كردیم كه سایرین هم كه چیزی نفهمیده اند حق داشته اند.

صاحبخانه بقیهٌ سگ ها را از نظر روانی تجزیه و تحلیل كرد و ضعف و فلاكت آن ها را به كسالت روحیشان پیوند داد: یكی نسبت به گل شب بو حساسیت فوق العاده داشت و وقتی عطر این گل در هوا پخش می شد زوزه می كشید؛ دیگری دخانیات را تاب نمی آورد و دود سیگار كه به مشامش می خورد خودخوری می كرد؛ آخری بر اثر عقدهٌ جوانی و ضعف اعصاب تعادل خواب و خوراكش بر هم خورده بود.

اما مهمانی كه بحث را شروع كرده بود، عقیده داشت كه علت نكبتی كه از روی سگ ها می بارید، بیماری های روانی نیست -  می گفت چشم های به دو دو افتاده و بی رمقی و سستی، علایم مشخصهٌ گرسنگی است.

«نگا كن چطوری با حسرت به دست و دهن ما نگا می كنن.»

بر اثر تبلیغ سوء این مهمان، یكی از حاضرین یك دانه نان شیرینی به سگی كه از همه نزدیك تر بود داد. سگ شیرینی را مثل تكه استخوانی میان پنجه هایش گرفت و جوید و خرده های آن را با زبان و پوزهٌ مرطوبش از اطراف جمع كرد و بعد آرزومندانه به دست خیر چشم دوخت. به صدای جویدن شیرینی دوم بقیهٌ سگ ها هم جمع شدند.

سایر مهمان ها هم كه جسور شده بودند، با هیجان مشغول خیرات شدند. بقیهٌ قاب شیرینی و نان و ماست و كباب و جوجه ای كه، در عین اختصار، میز را رنگین كرده بود، روی زمین ولو شد.

یكی هشدار داد: «جوجه بهشون ندین - استخونش تو گلشون گیر می كنه.»

یكی دیگر اعتراض كرد: «حرفا می زنی! اینا غذا تو دهنشون آب می شه، دیگه به گلوشون نمی رسه.»

به هر تكه نانی كه به هوا پرتاب می شد، سگ ها به جست و خیز می افتادند، از سر و كول هم بالا می رفتند، زوزه می كشیدند، می غریدند، آن را از میان هوا یا چنگال دیگران می دزدیدند - جنگ مغلوبه بود.

سگ تازی با پاها و گردن درازش، زودتر از همه خوردنی ها را در هوا می قاپید. پودل كوچولو، زیر دست و پا مانده بود و با غرش های كوتاه اعتراضش را به این بی عدالتی نشان می داد. باكسر، با غنیمتی كه به چنگ آورده بود، در زیر میز پناه گرفته بود و سر فرصت با آن عیش می كرد. ستر و گرگی سر تكه ای با هم در افتاده بودند. صدای پارس سگ ها و خندهٌ مهمان ها و قیل و قال و آمد و شد در هم آمیخته بود و شاید اگر پنجرهٌ رو به مهتابی باز نمی شد و جیغ همزاد خانم «هویشام» به گوش نمی رسید،  باز ادامه می یافت. اما هیبت سر ژولیده و صدای تیز فریاد مادر صاحبخانه، موی را به اندام ها راست كرد و یك لحظه سكوت بر قرار شد.

«لیدی هویشام» وطنی دستور داد كه فوراً سگ ها را از آنجا دور كنند. تشرهای مهماندار و مداخلهٌ پیشخدمت حضور، سگ ها را از محوطهٌ عیش و نوش ما تاراند، ولی تا مدتی صدای قرچ قرچ جویدن آن ها به گوش می رسید.

حتی بعد از آنكه سر خانم «هویشام» درون اطاق بلعیده شد و لت های پنجره هم آمد، سكوت ادامه داشت. یكی دو بار كوششی به عمل آمد كه باز هیجانی ایجاد شود، ولی به كلی ناموفق بود. با «خیلی خوش گذشت، پا شیم بریم» راه افتادیم.

وقتی می رفتیم سگ ها بدرقه مان كردند. به پشت گرمی آن ها از اطاق كذایی با شهامت گذشتیم.

توی خیابان یكی از ما گفت، «مگه مجبوره این سگا رو تو خونه اش نگه داره و بعد بهشون گرسنگی بده؟»

آنكه همهٌ بلاها زیر سرش بود، و من خیال می كنم دشمنی شخصی با خان سالار داشت، شانه ها را بالا انداخت و جواب داد: «آره، مجبوره ــ چون این سگام مثل تابلوهای گرد گرفته، اثاث زهوار در رفته، مردنگیای ترك دار، كاسه بشقابای بند خورده، اشك دونا و كاسه های مرصع لب پریدهٌ كنار راهرو، علامت تشخص پوسیدهٌ صابخونن.»

یكی دیگر، مثل اینكه تازه متوجه موضوع شده باشد، گفت، «آره، راستی، همهٌ اسبابای اون خونه زهوارشون سخت در رفته.»

و سومی اضافه كرد: «خود حضرتم همچی اسطقسی نداره - اسباب خونم به صابخونه می ره.»

دشمن اصلی صاحبخانه، كه ذهن همهٌ ما را مسموم كرده بود، گفت، «سگاش از خودش اصیل ترن.»

«آره بابا، به از خودشن!»

 برگرفته از سایت مهشید امیرشاهی



همچنین بخوانید:






طبقه بندی: مهشید امیرشاهی، داستان کوتاه،
برچسب ها: سگ‌ها اثر مهشید امیرشاهی، سگ‌ها، مهشید امیرشاهی، داستان های كوتاه مهشید امیرشاهی، داستان، داستان کوتاه، داستان ها، داستانک، داستانک ها، داستان های ایرانی، داستان های زیبا، داستان های کوتاه ایرانی، نویسنده، نویسندگی داستانهای کوتاه، داستان های کوتاه، داستانهای زیبا و کوتاه، داستانهای آموزنده و کوتاه، داستانهای تاریخی، داستانهای عبرت آموز، داستانهای مهیج و کوتاه، داستان هایی واقعی، داستان تخیلی، داستانهای عاشقانه، داستانهای کوتاه و زیبا،
[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ اسیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ادبی شعر داستان مینیمال اطلاعات عمومی زندگی کامپیوتر الکترونیک جامعه نرم افزار سخت افزار
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما: