تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه
و ناگهان چقدر زود دیر می شود... 
تماس با ما
نویسندگان
نظر سنجی
به آثارکدام نویسنده علاقه ى بیشترى دارید؟





لینک های مفید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت







تس دوبرویل 


توماس هاردی



تس فرزند یک خانواده‌ی روستایی است که خانواده‌‌اش می‌فهمند که نام او به یک نجیب‌زاده برمی‌گردد.

pdf این رمان ارزشمند كه شانزدهمین رمان برتر دنیا می باشد در حال حاضر موجود نیست بنابراین بنده نسخه تایپ و اسكن شده این كتاب را برای دانلود قرار می دم كه امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.


برای دانلود این كتاب به ادامه دانلود بروید:



فصل اول


در غروب یکی از روزهای اوخر ماه مه مرد میانسالی که از شاستن به ده مارلوت که در دره کوچک بلاک مور واقع بود به سوی خانه راه می سپرد با پاهایی نا استوار گاه به چپ و گاه به راست یله می رفت هر چند گاه شبیه کسانی که نظر کسی را تایید می کنند سری تکان می داد گرچه به چیز خاصی نمی اندیشید زنبیل خالی تخم مرغی روی دست انداخته کرک کلاهش در هم ریخته بود و تکه ای از لبه کلاهش بر اثر سالیان دراز تماس انگشتان هنگام برداشتن آن یکسره بی کرک بود در این لحظه کشیش سالخورده ای که آهنگی زیر لب زمزمه میکرد سوار بر مادیانی خاکستری از راه رسید.
مرد زنبیل به دست گفت:
-شب شما به خیر.
-شب بخیر سرجان.
مرد پس از یکی دو گام درنگ کرد و برگشت.
-آقا ببخشید هفته گذشته در همین جا و تقریبا همین موقع وقتی از بازار می آمدم شما را دیدم و گفتم شب بخیر و شما مثل حالا جواب دادید شب بخیر سرجان.
-بله گفتم.
-و یکبار هم قبل از آن حدود یک ماه پیش.
-شاید گفته باشم.
-برای چه این چند بار مرا سر جان صدا کرده اید و حال آنکه من فقط جک دور بی فیلد فروشنده دوره گرد هستم؟
کشیش یکی دو گام به او نزدیک شد و گفت:
-همین طوری هوس کردم ...
و پس از لحظه ای تردید گفت:
-چند وقت پیش که داشتم تاریخ جدید انسان را می نوشتم چند شجره نامه به دستم افتاد که در یکی از آنها چیزی کشف کردم من نرینگام باستان شناس کشیش استاگفوت لین هستم راستی دور بی فیلد هیچ می دانی که تو از نوادگان خانواده قدیمی دوربروبل هستی؟بر طبق اسناد تاریخی سرپاگان دوربرویل جلر دوربرویلها همان شوالیه معروفی است که همراه ویلیام فاتح از نرماندی به اینجا آمد.
-اولین بار است که این حرف را می شنوم قربان!
-حقیقت دارد چانه ات را بالا بگیر تا بهتر بتوانم نیم رخت را ببینم بله دماغ و چانه مخصوص دوربرویلها.نیای تو یکی از دوازده شوالیه ای بود که در نرماندی به لرد استرما ویلا در فتح گلامور گانگ شایر کمک کرد خویشاوندان تو در سراسر این بخش انگلستان ملک و املاک داشتند و اسمشان در اسناد تاریخی زمان شاه استفان آمده است در زمان سلطنت شاه جان یکی از آنها آن قدر ثروت داشت که به یکی از فرقه های مذبی ملکی وقف کرد و در زمان ادوارد دوم از پدر بزرگ تو برایت برای شرکت در شورای بزرگ وست مینستر دعوت کردند در زمان سلطنت چارلز دوم به خاطر وفاداریتان به شاه لقب شوالیه های رویال اوک را گرفتنید بله در فامیل شما سرجان زیاد بوده اگر شوالیه گری مانند زمانهای گذشته موروثی بود و این لقب از پدر به پسر می رسید تو حاا سرجان بودی.
-حقیقت می گویید؟
کشیش که شلاق سواری را بر ساق پایش می کوفت افزود:
-خلاصه در سراسر انگلستان خانواده ای به اهمیت فامیل تو وجود ندارد.
-که اینطور؟!و مرا بگویید که تمام این سالها خودم را به این در و آن در می زدم دائما ول می گشتم مثل اینکه از من ممولی تر آدمی وجود ندارد...کشیش نرینگام مردم چه موقع از این موضوع خبردار شدند؟
-تا آنجا که من می دانم مردم این موضوع را یکسره از یاد برده اند به سختی می توان گفت کسی از آن اطلاع داشته باشد بهار گذشته وقتی درباره نسب نامه خانواده دوبرویل تحقیق میکردم نام دور بی فیلد را روی گاری تو دیدم و کنجکاو شدم پس از پرس و جو در باره پدر بزرگت دیگر شکی برایم باقی نماند.
کشیش افزود:
-تصمیم داشتم با این خبری که هیچ فایده ای به حالت ندارد حواست را پرت نکنم ولی ما انسانها گاهی نمی توانیم در مقابل وسوسه مقاومت کنیم فکر کردم بد نیست از این موضوع اطلاع داشته باشی.
-راستش یکی دوبار شنیدم که خانواده من پیش از آمدن به بلاک موز روزگار بهتری داشتند اما زیاد به آن اهمیت ندادم فکر میکردم کس و کار من قبلا دوتا اسب داشتند و حال آنکه ما حالا یکی داریم یک قاشق نقره قدیمی و یک مهر حکاکی شده قدیمی در خانه دارم اما خدای بزرگ قاشق و مهر به چه درد میخوردند؟....و فکرش را بکنید که من و این دوربرویلهای نجیب زاده تمام این مدت از یک گوشت و خون بوده ایم میگفتند پدر بزرگم آدم رازداری بود و خوش نداشت به مردم بگوید اهل کجاست....جناب کشیش اجازه می دهید بپرسم حالا فک و فامیل من کجا اجاقشان را روشن میکنن منظورم این است کجا زندگی می کنند؟
0هیچ کجا زندگی نمی کنند شما یعنی خانواده نامدار دوربرویل پاک منقرض شده اید.
-خیلی بد شد.
-بله بر طبق اسناد تاریخی و شجره نامه ها اخلاف ذکور شما کاملا از بین رفته اند یعنی به زیر خاک رفته اند.
-پس ما حالا کجا دفن شده ایم.
-در کینگزبر پایین گریل هیل ردیف ردیف مقبره های زیر زمینی با مجسمه های اجدادت روی سنگ گورهای مرمری.
-املاک و عمارات خانوادگی ما کجا هستند؟
-هیچ از این چیزها دیگر خبری نیست.
-راستی زمین هم نداریم؟
-هیچ گرچه روزگاری زمین زیادی داشتید گفتم که فامیل بسیار بزرگی بودید در این استان یکی از بستگان شما در کینگزبر و یکی دیگر در شرتون و دیگری در میل پوند و یکی دیگر در لالیستد و یکی دیگر در ولبریج ملک و املاک داشتند.
-فکر میکنید باز هم روزی معروف بشویم؟
-آه...این را دیگر نمی دانم!
دور بی فیلد لحظه ای در اندیشه فرو رفت و آنگاه پرسید:
-شما می گویید حالا من چه کار باید بکنم قربان؟
-آه هیچ کاری هیچ کاری فقط از این فکر که چگونه توانمندان سقوط میکنند پند بگیرید این موضوع فقط برای تاریخ نگاران و نسب شناسان محلی جالب است همین در دهاتهای این استاد چند خانواده دیگر زندگی میکنند که تقریبا به اندازهی تو با نام و نشان هستند شب بخیر.
-جناب کشیش برمیگردید برویم به این مناسبت لیوانی آبجو بزنیم؟میکده پیوردراپ آبجوی خیلی خوبی دارد گرچه آبجوی رولیور خیلی بهتر است.
-نه متشکرم امشی نه دور بی فیلد همین حالا هم به اندازه کافی خورده ای.
کشیش که دیگر چندان به عاقلانه بودن کاری که کرده بود یعنی مطلع ساختن دور بی فیلد از اصل و نسب خود اطمینان نداشت به راه خود رفت.
پس از رفتن او دور بی فیلد با چهره ای سخت اندیشناک چند گامی برداشت و آن گاه روی علفزار کنار جاده نشست و زنبیلش را روی زمین گذاشت دقایقی بعد نوجوانی از همان سمتی که دور بی فیلد پیش از آن آمده بود از دور پدیدار شد دور بی فیلد با دیدن او دستش را بلند کرد و جوانک بر شتاب گامهایش افزود و نزدیک آمد.
-پسر این زنبیل را برداش!می خواهم ترا پی کاری بفرستم.
جوانک لاغر اندام اخمهایش در هم رفت:
-جان دور بی فیلد خیال کردی کی هستی که به من دستور می دهی و مرا پسر صدا میکنی؟من می دانم تو کی هستی و تو هم اسم مرا می دانی!
-می دانی می دانی؟موضوع همین جاست...موضوع همین جاست!حالا هرچه می گویم گوش کن پیغامی را که همین حالا به تو میگویم برسان...خوب فرد بدم نمی آید رازی را با تو در میان بگذارم...من به یک خانواده اشرافی تعلق دارم...همین امروز بعد از ظهر این موضوع را فهمیدم 
دور بی فیلد هنگام اعلام این خبر در میان گلهای داوودی کنار جاده به راحتی دراز کشید
پسرک در برابر او ایستاد و از سر تا پایش را ورانداز کرد.
دور بی فیلد افزود:
-بله من سرجان دور برویل هستم یعنی اگر مثل سابق شوالیه ها را بارون میکردند من الان سرجان بودم در کتابهای تاریخ اسم من آمده است پسر جان تا به جال جایی به اسم کینگر بر زیر گرین هیل به گوشت خورده است؟
-بله وقتی به بازار مکاره گرین هیل می رفتم آنجا را دیدم.
-بله زیر کلیسای آن شهر.
-آن جایی که من رفتم یک ده کوره حسابی بود مگر اینکه از آن وقت تا به حال شهر شده باشد.
-پسر کاری به کار جایش نداشته باش موضوع سر این نیست زیر کلیسای آن ده احداد من صدها نفر از آنها با نشانها و جواهرات در تابوتهای بزرگ و سنگین سربی خوابیده اند.
-راستی؟
-حالا آن زنبیل را بردار و به مارولن برو و وقتی به میکده پیوردراپ رسیدی به آنها بگو فورا یک اسب و کالسکه برای بردن من به خانه برایم بفرستند و در کف کالسکه یک بطری کوچک روم برایم بگذارند و به حسابم بنویسند و بعد از آن زنبیل را به خانه ام ببر و به زنم بگو رختشویی را کنار بگذارد برای اینکه دیگر لازم نیست این کار را بکند و منتظر باشد تا من به خانه بروم و خبر خوش را به او بدهم.
و چون جوانک با حالتی مردد ایستاده بود دور بی فیلد دست رد جیبش کرد یکه ای یک شیلینگی را از میان دو سه سکه ای که در جیب داشت بیرون آورد.
-بیا بگیر این هم مزدت.
سکه یک شلینگی نظر پسرک را در این باره تغییر داد.
-بله سرجان متشکرم کار دیگری ندارید سرجان؟
-به زنم بگوبرای شام...خوب اگر توانند بره سرخ کنند اگر نتوانستند خوراک سوسی درست کنند و اگر این هم نشد خوب اشکالی ندارد خوراک روده ی خوک میخورم.
-بله سرجان.
پسرک زنبیل را برداشت و همین که به راه افتاد ناگهان صدای موسیقی از سمت دهکده به گوش رسید.
دور بی فیلد پرسید:
-موسیقی برای چه؟نکند به خاطر من باشد؟
-روز جشن سالیانه باشگاه زنهاست و دخترتان هم با انها می رقصد.
-آه بله...ان قدر سرم به چیزهای مهم تر گرم بود که پاک فراموش کردم!خوب دیگر رابه بیفت و بگو آن کالسکه را برایم بفرستند و شاید خودم هم بروم و سری به جشن بزنم.
پسرک به راه افتاد و دور بی فیلد در روشنایی غروب در میان علفها و گلهای داوودی در انتظار او بر جای ماند تا زمان درازی کسی از انجا گذر نکرد و تنها صدای انسانی که از فراز تپه های سرسبز به گوش می رسید آوای دوردست سازهای دسته نوازندگان بود.

ادامه ی داستان را می توانید از لینك های زیر دریافت كنید:













صفحه ی 151 تا 160




























با تشكر از سایت خوب 98ia 

منبع: 98ia.com



طبقه بندی: معرفی و دانلود 100 كتاب برتر ادبیات جهان،
برچسب ها: كتاب کامپیوتر، كتاب کامپیوتر PDF، كتاب الكترونیكی، كتاب، كتاب رمان، دانلود برترین رمان های جهان، دانلود رمان تس اثر هاردی، دانلود كتاب الكترونیكی کامپیوتر، دانلود كتاب الكترونیكی، توماس هاردی، دانلود كتاب تس دوبروبل اثر توماس هاردی، pdf، کتاب های جالب،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 08:46 ب.ظ ] [ اسیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ادبی شعر داستان مینیمال اطلاعات عمومی زندگی کامپیوتر الکترونیک جامعه نرم افزار سخت افزار
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما: