تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه
و ناگهان چقدر زود دیر می شود... 
تماس با ما
نویسندگان
نظر سنجی
به آثارکدام نویسنده علاقه ى بیشترى دارید؟





لینک های مفید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت






نقش روی دیوار 



 ویرجینیا وولف


نخستین بار شاید در نیمه‌های ژانویه سال جاری بود كه تا سرم را بلند كردم چشمم به نقش روی دیوار افتاد. برای پیدا كردن تاریخ دقیق لازم است انسان به خاطر بیاورد چه دیده است. من اكنون به یاد آتش می‌افتم؛ و پرده یكدست نور زرد روی صفحه كتابم؛ و سه گل داوودی درون جام شیشه‌ای گرد روی طاقچه. آری، لابد زمستان بود و ما تازه چایمان را خورده بودیم، چون به یاد می‌آورم داشتم سیگار می‌كشیدم كه سرم را بالا كردم و برای نخستین بار چشمم به نقش روی دیوار افتاد. از پشت دود سیگارم نگاه كردم و چشمم لحظه‌ای به آتش زغال‌سنگ افتاد و خیال كهنه آن پرچم ارغوانی كه بالای برج قلعه تكان می‌خورد به سرم آمد و به یاد رژه شهسواران سرخی افتادم كه سواره از كنار تخته سنگ سیاه بالا می‌رفتند.....


خوشبختانه با دیدن آن نقش از خیال بیرون آمدم، چون خیال كهنه‌ای است، خیال ناخواسته‌ای است كه شاید در بچگی شكل گرفته باشد. نقش گرد كوچكی بود، سیاه روی دیوار سفید، حدود شش هفت اینچ بالاتر از طاقچه. چه راحت افكار ما مثل مور و ملخ دور چیز تازه‌ای جمع می‌شوند و آن را بلند می‌كنند و كمی جلو می‌برند ـ مثل مورچه‌هایی كه بی‌تابانه كاهی را سر دست می‌برند ـ و بعد رهایش می‌كنند. اگر آن نقش را یك میخ پدید آورده باشد، نباید برای یك عكس بوده باشد. لابد برای یك مینیاتور بوده است، مینیاتور بانویی با موهای سفید پودر پاشیده و گونه‌های پودر زده و لب‌هایی به سرخی میخك. یك نیرنگ البته، زیرا كسانی كه پیش از ما صاحب این خانه بودند اینگونه تصویرها را می‌پسندیدند ـ تصویری كهنه برای اتاقی كهنه. آنها اینطور اشخاصی بودند، اشخاصی بسیار جالب كه من زیاد به یادشان می‌افتم، در جاهایی به این عجیبی، چون آدم دیگر نمی‌بیندشان و هرگز نمی‌فهمد بعد چه شد. می‌خواستند از این خانه بروند چون می‌خواستند سبك اثاثیه‌شان را عوض كنند، خودش می‌گفت؛ و داشت می‌گفت به گمانش هنر باید اندیشه‌ای پشت‌اش باشد، كه از هم جدا شدیم؛ همچنان كه انسان هنگامی كه قطارش با سرعت از كنار باغ پشت خانه ییلاقی می‌گذرد، از بانوی پیری كه می‌خواهد چای بریزد و مرد جوانی كه می‌خواهد توپ تنیس را بزند جدا می‌شود. 

اما در مورد آن نقش مطمئن نیستم. هیچ باورم نمی‌شود آن را یك میخ پدید آورده باشد. بزرگتر و گردتر از آن است كه كار میخ باشد. می‌توانم بلند شوم؛ اما اگر بلند شدم و نگاهش كردم، ده به یك شرط می‌بندم نمی‌توانم به‌طور قطع بگویم؛ چون وقتی كار از كار گذشت دیگر هیچكس نمی‌فهمد چگونه اتفاق افتاده است. وای! امان از راز زندگی، اشتباه فكر، نادانی بشر! برای آنكه نشان دهم دارایی‌های ما تا چه اندازه بیرون از اختیار ماست ـ زندگانی ما بعد از پشت سر گذاشتن آن همه تمدن تا چه حد تصادفی است ـ بگذارید فقط تعدادی از چیزهایی را كه در طول یك زندگی از دست رفته است بشمارم. اول، چون این همیشه مرموزترین فقدان به نظر می‌آید ـ چیزی كه گربه گازش می‌زند و موش می‌جودش ـ سه قوطی آبی كمرنگ وسایل صحافی. 

بعد، قفس‌های پرنده و تسمه‌های آهنی و اسكیت‌های فولادی و زغال دان مدل ملكه «آن» و تخته بازی با گاتل و ارگ هندل‌دار؛ همه رفتند؛ جواهرات هم. اپال‌ها و زمردها كه اطراف ریشه شغلم پیدا می‌شوند. چه پیرایشگری آزمندانه‌ای است به راستی! جای تعجب است كه اصلاً لباسی به تن دارم و در این لحظه میان اثاث محكمی نشسته‌ام. پس اگر بخواهیم زندگی را با چیزی مقایسه كنیم، باید آن را تشبیه كنیم به پرتاب شدن در تیوب (مترو لندن) با سرعت پنجاه مایل در ساعت و فرود آمدن در انتهای دیگر بدون حتی یك سنجاق باقی مانده در موها! پرتاب شدن به پیشگاه خدا سر تا پا برهنه! قل خوردن در گلزار نرگس مثل بسته‌های كاغذی قهوه‌ای كه در اداره پست از مجرای انتقال بسته‌ها پایین انداخته می‌شوند! با موی به پرواز درآمده از پشت مانند دم اسبی در مسابقه. آری، همین انگار نمودار شتاب زندگی و اتلاق و مرمت دائم است. همه سردستی، همه بی‌هدف... 

اما پس از مرگ. پژمردن تدریجی ساقه‌های سبز كلفت، چنان كه كاسبرگ واژگون شود و انسان را غرق نور قرمز و ارغوانی سازد. آخر چرا نباید انسان به همانسان آنجا به دنیا بیاید كه اینجا به دنیای می‌آید، درمانده، زبان بسته، ناتوان از متمركز كردن نگاه، كورمالی‌كنان پای ریشه علف‌ها، زیش شست پای غول‌ها؟ گفتن اینكه درخت كدام است و مرد و زن كدام‌اند یا اصلاً همچو چیزهایی وجود دارند یا نه، در بضاعت این انسان نیست تا حدود پنجاه سال بعد. فقط فضاهای تاریك و روشنی است با ساقه‌های كلفتی لابه‌لایشان و شاید كمی بالاتر لكه‌های گل رز مانندی از رنگی نامشخص ـ گلی و آبی مات ـ كه با گذشت زمان مشخص‌تر می‌گردد و می‌شود ـ چه می‌دانم... 

اما نقش روی دیوار قطعاً سوراخ نیست. حتی ممكن است ناشی از جسم سیاه گردی باشد مثل گلبرگ كوچك رزی مانده از تابستان و من هم كه خانه‌دار چندان زرنگی نیستم ـ كافی است به خاك روی طاقچه نگاه كنید، خاكی كه می‌گویند سه بار تروآ زیرش دفن شده و انگار فقط چند پارچه ظرف هرگز به نابودی تن در نداده است. درخت پشت پنجره آهسته به شیشه می‌زند... می‌خواهم ساكت و آرام و راحت فكر كنم، بدون مزاحم، بدون اجبار به برخاستن از روی صندلی، تا راحت از این شاخه به آن شاخه بپرم، بدون احساس وجود مخالفت یا مانعی. می‌خواهم هرچه ژرف‌تر فرو بروم تا از رویه و حقایق مسلم بی‌ربط آن دور شوم. برای حفظ تعادلم به نخستین اندیشه‌ای كه از سرم می‌گذرد چنگ می‌زنم... شكسپیر... خوب، چه نمونه‌ای بهتر از او. مردی كه صبح تا شب روی صندلی دسته‌داری می‌نشست و به آتش چشم می‌دوخت و باران فكرهای تازه از آسمان بسیار بلندی یكسره بر سرش فرو می‌ریخت.



پیشانیش را به دستش تكیه می‌داد و كسانی كه از در باز اتاق نگاهش می‌كردند ـ چون این صحنه قاعدتاً در یك شب تابستان رخ می‌دهد... اما چه خسته‌كننده است این، این قصه تاریخی! هیچ چنگی به دل نمی‌زند. كاش رشته فكر دلچسب‌تری به مغزم خطور می‌كرد، رشته‌ای كه غیرمستقیم مایه مباهات من می‌شد، چون اینگونه افكار از همه دلچسب‌تر است، حتی در سر اشخاص موشی رنگ فروتنی كه به راستی می‌اندیشند خوش نمی‌دارند از خود ستایش بشنوند. افكاری مستقیماً در ستایش از خود شخص نیستند. زیبایی‌شان در همین است. افكاری هستند از این دست: 

«بعد به اتاق آمد. سرگرم گفت‌وگو درباره گیاه‌شناسی بودند. گفتم گلی دیده‌ام كه در محوطه خانه‌ای قدیمی در كینگزوی روی كپه خاكی روییده است. گفتم تخمش را باید در عهد چارلز اول كاشته باشند. در عهد چارلز اول چه گل‌هایی می‌روییدند؟» من این را پرسیدم (ولی پاسخ را به خاطر نمی‌آورم). شاید گل‌های بلندی با منگوله‌های ارغوانی. همینطور ادامه پیدا می‌كند. یكسره دارم در ذهنم به تن خودم لباس امتحان می‌كنم، عاشقانه، دزدانه. آشكارا ستایشش نمی‌كنم، وگرنه خود را لو می‌دهم. بی‌درنگ دست به سوی كتابی دراز می‌كنم برای دفاع از خودم. به راستی عجیب است كه چگونه انسان به‌طور غریزی مانع از آن می‌گردد كه تصویرش مورد بت‌پرستی یا هر كار دیگری قرار گیرد كه اسباب خنده‌اش كند یا چندان از اصل دورش سازد كه دیگر باور نشود. یا شاید این هیچ عجیب نیست؟ به هر حال قضیه بسیار مهم است.

فرض كنید آینه بشكند و تصویر ناپدید شود و از چهره شورانگیزی كه هاله سبزی به سبزی اعماق جنگل دارد اثری بر جای نماند و از شخص فقط همان پوسته‌ای كه دیگران می‌بینند باقی بماند. چه دنیای كم‌عمق بی‌پرده و بی‌پیرایه ملال‌آوری می‌شود! دنیایی كه دیگر جای زندگی نیست. وقتی در اتوبوس و مترو به هم نگاه می‌كنیم، داریم در آینه نگاه می‌كنیم. این است علت بی‌روحی و بی‌حالتی چشم‌هایمان. داستان‌نویسان در آینده بیشتر به اهمیت این اندیشه‌ها پی می‌برند، چون البته فقط یك اندیشه نیست و تقریباً بی‌نهایت اندیشه است. 

همین‌هاست اعماقی كه خواهند پویید و همین‌هاست اشباحی كه دنبال خواهند كرد. تشریح واقعیت را كم‌كم از عهده داستان‌هایشان برخواهند داشت و آگاهی از آن را مسلم خواهند گرفت، چنان كه یونانیان و شاید شكسپیر می‌گرفتند ـ ولی این تعمیم‌ها بسیار بی‌ارزش است. بوی نظامی آن پته‌اش را به آب می‌دهد. سرمقاله‌ها را به یاد می‌آورد؛ و هیأت دولت را؛ و درواقع مجموعه كاملی از چیزهایی را كه انسان در كودكی گمان می‌كند خود خودش است، خود معیار است، خود واقعیت است، كه انحراف از آن ممكن نیست مگر با قبول خطر هولناك تكفیر شدن. تعمیم‌ها یكشنبه‌های لندن را به خاطر می‌آورند، پیاده‌روی‌های عصرهای یكشنبه را، ناهارهای یكشنبه را و حتی شیوه سخن گفتن از مرده‌ها و جامه‌ها و عادت‌ها را ـ مثل عادت دور هم نشستن در اتاقی تا یك ساعت معین كه هیچكس دوستش نداشت. هر چیزی قاعده‌ای داشت.

قاعده رومیزی‌ها در آن دوره خاص این بود كه از پارچه گلدار باشند و خانه‌های زرد كوچكی داشته باشند مانند آنچه در عكس‌های فرش‌های سرسراهای كاخ‌های شاهان ممكن است ببینید. رومیزی اگر جور دیگری بود رومیزی واقعی نبود. چه تكان‌دهنده اما چه دلچسب بود كشف آنكه این چیزهای واقعی، ناهار یكشنبه‌ها، پیاده‌روی یكشنبه‌ها، خانه‌هایی ییلاقی و رومیزی‌ها چندان واقعی هم نبودند و فقط شبه اشباحی بودند و تكفیری هم كه عاید بی‌اعتقادان به آنها می‌شد فقط احساس آزادی نامشروع بود. نمی‌دانم اكنون جای آن چیزها، آن چیزهای معیار واقعی، را چه می‌گیرد؟ لابد مرد، چنانچه شما زن باشید؛ دیدگاه مردانه‌ای كه بر زندگانی ما حكمفرماست و معیارها را تعیین می‌كند و «جدول حق تقدم» ویتكر را منتشر می‌كند و به گمان من از بعد از جنگ برای زنان و مردان بسیاری شبه شبحی شده است و می‌توان امیدوار بود كه به زودی رهسپار زباله‌دانی گردد كه مقصد اشباح و میزهای ماهونی و باسمه‌های لندسیر(نقاش انگلیسی) و خدایان و شیاطین و دوزخ و غیره است و ما را با احساس نشئه‌آور آزادی نامشروع تنها بگذارد ـ اگر اصلاً آزادیی در كار باشد...

در بعضی نورها نقش روی دیوار به نظر برجسته می‌آید. كاملاً گرد هم نیست. مطمئن نیستم اما انگار سایه محسوسی دارد، چنان كه اگر انگشتم را روی آن قسمت از دیوار بكشم در نقطه‌ای، از تپه كوچكی بالا می‌رود و پایین می‌آید، تپه صافی مانند آن پشته‌های خاك در «ساوث داؤنز» كه می‌گویند یا قبرند یا محل اردوگاه. از این دو باید ترجیح دهم قبر باشند تا مانند بیشتر انگلیسی‌ها دوستدار افسردگی گردم و در پایان یك پیاده ‌روی، طبیعی بشمارم كه به استخوان‌های زیر خاك بیندیشم... باید كتابی درباره آن باشد. عتیقه‌شناسی باید آن استخوان‌ها را بیرون آورده باشد و نامگذاری كرده باشد... از خودم می‌پرسم عتیقه‌شناس چگونه انسانی است؟ گمان می‌كنم غالباً سرهنگ بازنشسته‌ای است كه گروهی كارگر سالخورده را خود به اینجا می‌آورد و سنگ و كلوخ را زیر و رو می‌كند و با روحانیان محل تماس می‌گیرد، كه چون سر صبحانه نزدشان می‌رود احساس بزرگی می‌كنند. مقایسه نوك پیكان‌ها ضرورت سفرهای گسترده به شهرستان‌ها را پدید می‌آورد، ضرورتی دلپذیر برای او و نیز همسر پیرش كه می‌خواهد مربای آلو درست كند یا اتاق مطالعه را نظافت كند و دلیل كافی دارد كه آن سؤال بزرگ قبر یا اردوگاه را همواره زنده نگه دارد، درحالی كه خود سرهنگ نیز از گردآوری مدرك برای هر دو سوی سؤال احساس آرامش می‌كند.

البته سرانجام به سوی اعتقاد به اردوگاه گرایش می‌یابد و چون با مخالفت روبه‌رو می‌گردد جزوه‌ای می‌نگارد و آماده خواندنش در گردهمایی فصلی انجمن محلی می‌گردد، كه ناگهان سكته‌ای از پا می‌اندازدش. واپسین افكار آگاهانه او نیز نه درباره زن و بچه بلكه در زمینه اردوگاه و آن نوك پیكان است كه اكنون در جعبه‌ای در موزه محلی است، همراه با پای یك زن قاتل چینی و مشتی ناخن از عهد الیزابت و تعداد زیادی چپق گلی روزگار تودور و سفالینه‌ای رومی و گیلاسی كه نلسون در آن شراب نوشیده بوده است ـ كه به راستی من نمی‌دانم چه چیزی را ثابت می‌كند.




نه، نه، نه چیزی ثابت می‌شود، نه چیزی فهمیده می‌شود. حتی اگر همین اكنون من برخیزم و معلوم كنم كه نقش روی دیوار درواقع ـ چه بگویم؟ ـ سر یك میخ بزرگ كهنه است كه دویست سال پیش كوبیده شده و اكنون، پس از سایش صبورانه خدمتكاران نسل‌های بسیار، سر از زیر روكش رنگ بیرون آورده و در اتاقی با دیوارهای سفید و روشنایی آتش، نخستین نگاهش را به زندگی امروزین انداخته است، چه عایدم می‌گردد؟ دانش؟ دستمایه برای تفكر بیشتر؟ من، هم نشسته می‌توانم فكر كنم هم ایستاده. دانش چیست؟ كیستند دانشمندان ما، جز بازماندگان جادوگران و درویشانی كه در غارها و بیشه‌ها می‌خزیدند و جوشانده‌های گیاهی می‌ساختند و از موش‌ها بازجویی می‌كردند و زبان ستاره‌ها را می‌نوشتند؟ 

هرچه كمتر بر اینان ارج نهیم، همچنان كه خرافاتمان كاهش می‌یابد و احتراممان به زیبایی و سلامت عقل فزونی می‌گیرد... آری، دنیای دلچسب‌تری امكان وجود می‌یابد؛ به دنیای آرام‌تر و سرشارتری با گل‌های كاملاً قرمز و آبی در دشت‌های بی‌كران؛ دنیایی بدون استاد و كارشناس و زنان خدمتكاری شبیه مردان پاسبان؛ دنیایی كه در آن انسان با اندیشه‌اش به همان آسانی می‌پرد كه ماهی با باله‌اش آب را می‌شكافد و به ساقه نیلوفرهای آبی تنه می‌زند و بر فراز آشیانه توتیای سفید معلق می‌ماند...

این زیر چه آرام است، ریشه كرده، در مركز دنیا و چشم دوخته از زیر آب خاكستری، با درخشش‌های ناگهانی و بازتاب‌هایش ـ اگر سالنامه ویتكر نبود، اگر «جدول حق‌تقدم» نبود! باید بالا بپرم و به چشم خود بینم آن نقش روی دیوار به راستی چیست ـ میخ، گلبرگ رز، ترك‌خوردگی چوب؟ اینجا باز طبیعت سرگرم بازی قدیم حفظ خویش است. می‌بیند این رشته فكر، خطر اتلاف نیرو دارد، حتی خطر تصادم با واقعیت، زیرا كیست كه بتواند ذره‌ای معترض «جدول حق‌ تقدم» ویتكر شود؟ سر اسقف كنتربری را رئیس مجلس اعیان دنبال می‌كند و رئیس مجلس اعیان را سر اسقف یورك. هركس از كسی دنباله‌روی می‌كند و فلسفه ویتكر همین است. مهم این است كه بدانیم كی به دنبال كی است.

ویتكر می‌داند؛ و طبیعت توصیه می‌كند بگذارید این آرامتان كند، به جای آنكه خشمگینتان سازد. اگر نمی‌توانید آرام بگیرید، اگر این ساعت آرامش را باید به هم بزنید، به نقش روی دیوار بیندیشید. 

من بازی طبیعت را می‌فهمم. تحریك می‌كند برای جلوگیری از هر اندیشه‌ای كه خطر ایجاد هیجان یا درد دارد دست به عمل بزنید. گمان می‌كنم از این‌روست كه اندكی به دیده تحقیر به مردان عمل می‌نگریم، مردانی كه می‌پنداریم نمی‌اندیشند. اما باز بی‌زیان است نقطه پایانی برای رشته افكار ناپسندمان بگذاریم و به نقش روی دیوار بنگریم. راستش اكنون كه به آن چشم دوخته‌ام احساس می‌كنم تخته‌ای در دریا پیدا كرده‌ام. احساس واقعیت قانع‌كننده‌ای پیدا می‌كنم كه بی‌درنگ رئیس مجلس اعیان و دو سر اسقف را مبدل به سایه‌هایی در جهان مردگان می‌سازد. این دیگر قطعی است، این دیگر واقعی است. 

بنابراین انسان، پس از بیدار شدن از خواب ترسناك نیمه شب، شتابان چراغ را روشن می‌كند و بی‌حركت دراز می‌كشد و می‌پردازد به پرستش قفسه، پرستش استحكام، پرستش واقعیت، پرستش دنیای نامشخصی كه دلیل موجودیتی بیرون از وجود ماست. از این است كه انسان می‌خواهد مطمئن شود... چوب برای اندیشیدن موضوع خوبی است. از درخت به دست می‌آید و درخت می‌روید و ما نمی‌دانیم چگونه می‌روید. سال‌ها و سال‌ها می‌روید، بی‌توجه به ما، در چمن و جنگل و كنار رودخانه ـ همه، چیزهایی كه انسان دوست دارد بدان‌ها بیندیشد. در بعدازظهرهای داغ، گاوها زیر آن دم تكان می‌دهند. چنان رنگ سبزی به آب رودخانه‌ها می‌زند كه چون مرغ آبزی در آن شیرجه می‌رود انسان انتظار دارد با پرهای سبز شده از آب بیرون بیابد. دوست دارم به ماهیانی بیندیشم كه در برابر جریان آب نهر مانند پرچم‌های شكم داده در باد سینه سپر می‌كنند؛ و به آبدزدك‌هایی كه كم‌كم گنبدی از گل در بستر رودخانه می‌سازند. دوست دارم به خود درخت بیندیشم:

نخست به احساس خشكی و فشردگی چوب بودن؛ سپس فرسایندگی طوفان؛ آنگاه جریان كند و لذت‌بخش شیره گیاه در آوندها. دوست دارم در شب‌های زمستان نیز بدان بیندیشم، ایستاده در دشت خالی با برگ‌های بسته، بی‌هیچ عضو حساسی در برابر گلوله‌های آهنین ماه، همچون دكلی برهنه بر روی زمینی كه در تمام طول شب می‌چرخد و می‌چرخد. آواز پرندگان در ژوئن(در آغاز تابستان) باید به نظر بلند و ناآشنا برسد. پای حشرات باید روی آن یخ كند، هنگامی كه با زحمت از چین‌های پوستش بالا می‌روند، یا روی سایبان نازك سبز برگ‌ها آفتاب می‌گیرند و با چشمان قرمز تابناكشان به پیش روی خود چشم می‌دوزند...

الیاف یك به یك زیر فشار سرد گزاف زمین پاره می‌شوند. آنگاه طوفان واپسین در می‌گیرد و بالاترین شاخه‌ها می‌افتند و باز در عمق زمین فرو می‌روند. با این همه، زندگی هنوز به پایان نرسیده است و درخت هنوز یك میلیون جان بردبار و هشیار دارد، در سرتاسر گیتی، در اتاق‌های خواب، در كشتی‌ها، در پیاده‌روها، در اتاق‌های ناهارخوری كه مرد و زن بعد از چای دور هم می‌نشینند و سیگار می‌كشند. پر از افكار دوستانه و فكرهای خوش است این درخت. دوست داشتم جداگانه به تك‌تكشان بپردازم. اما چیزی مانع است... كجا بودم؟ صحبت از چه بود؟ درخت؟ رودخانه؟ داؤنز؟ سالنامه ویتكر؟ گلزار نرگس؟ چیزی به خاطر نمی‌آورم. 

همه چیز دارد می‌جنبد، می‌افتد، می‌لغزد، ناپدید می‌شود... ماده منقلب است. كسی بالای سرم ایستاده می‌گوید: «می‌روم بیرون روزنامه‌ای بخرم». «خوب»؟ «گرچه روزنامه خریدن بی‌فایده است... هیچوقت هیچ اتفاقی نمی‌افتد. نفرین به این جنگ. خدا لعنت كند این جنگ را!... راستی، نمی‌دانم آن حلزون، روی دیوار چه می‌كند». ها، نقش روی دیوار! یك حلزون بود.




طبقه بندی: داستان کوتاه، آدلاین ویرجینیا وولف،
برچسب ها: نقش روی دیوار اثر ویرجینیا وولف، نقش روی دیوار، ویرجینیا وولف، داستان های ویرجینیا وولف، داستان نقش روی دیوار ویرجینیا وولف، داستانهای كوتاه، داستان های كوتاه و زیبا،
[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ اسیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ادبی شعر داستان مینیمال اطلاعات عمومی زندگی کامپیوتر الکترونیک جامعه نرم افزار سخت افزار
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما: