تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه
و ناگهان چقدر زود دیر می شود... 
تماس با ما
نویسندگان
نظر سنجی
به آثارکدام نویسنده علاقه ى بیشترى دارید؟





لینک های مفید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت






عدل


صادق چوبك

اسب درشكه ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و كاسه ی زانو اش خرد شده بود . آشكارا دیده می شد كه استخوان یك دستش از زیر پوست حنایی اش جابجا شده و از آن خون آمده بود . كاسه زانوی دست دیگرش به كلی از هم جدا شده بود و به چند رگ و ریشه كه تا آخرین مرحله وفاداری اش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود . سم یك دستش – آنكه از قلم شكسته بود – به طرف خارج برگشته بود و نعل براق سابیده ای كه به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده می شد .....

آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخ های اطراف بدنش را آب كرده بود . تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود . پی در پی نفس می زد . پره های بینیش باز و بسته می شد . نصف زبانش از لای دندان های كلید شده اش بیرون زده بود . دور دهنش كه خون آلودی دیده می شود . یالش به طور حزن انگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یك عمله راهگذر كه لباس سربازی بی سر دستی تنش بود و كلاه خدمت بی آفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند .
یكی از سپورها كه حنای تندی بسته بود گفت :
-    من دمشو می گیرم و شما هر كدام یه پاشو بگیرین و یه هو از زمین بلند ش می كنیم ، انوحت به اینه كه حیوون طاقت درد نداره و نمی تونه دستاشو رو زمین بذاره یه هو خیز ور می دارد ، انوقت شماها جلدی پاشو ول بدین ، منم دمبشو ول می دم . رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه . اون دسش خیلی نشكسته . چه طوره كه مرغ رو دو پاش وا میسه ، این نمی تونه رو سه پاش واسه ؟
یك آقایی كه كیف قهوه ای زیر بغلش بود و عینك رنگی زده بود گفت :
-    مگر می شود حیوان را اینطور بیرون آورد ؟ شماها باید چند نفر بشین و تمام هیكل بلندش كنید و بذاریدش تو پیاده رو .
یكی از تماشاچی ها كه دست بچه خردسالی را در دست داشت با اعتراض گفت :
-         این زبون بسته دیگه واسه صاحابش پول نمی شه . باید یه گلوله كلكشو كند .
بعد رویش را كرد به پاسبان مفلوكی كه كنار پیاده رو ایستاده بود و لبو می خورد و گفت :
-         آژان سركار كه تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمی كنین؟حیوون خیلی رنج می بره .
پاسبان همانطور كه یك طرف لبش از لبویی كه تو دهنش بود باد كرده بود با تمسخر جواب داد :
-    زكی قربان آقا ! گلوله اولنده كه مال اسب نیس و مال دزده ، دومندهحالو اومدیم وما اینو همینطور كه می فرمایین راحتش كردیم به روز قیومت و سوال و جواب اون دنیاشم كاری نداریم فردا جواب دولتو چی بدیم ؟ آخه از من لاكردار نمی پرسن كه گلولتو چی كارش كردی ؟
سید عمامه به سری كه پوستین مندرسی روی دوشش بود گفت :
-         ای بابا حیوون باكیش نیس . خدا را خوش نمیاد بكشیدش . فردا خوب میشه . دواش یه فندق مومیاییه .
تماشاچی روزنامه به دستی كه تازه رسیده بود پرسید :
-         مگه چطور شده ؟
یك مرد چپقی جواب داد :
-         والله ، من اهل این محل نیستم ، من رهگذرم .
لبو فروش سرسوكی ( سرگذر ) همانطور كه با چاقوی بی دسته اش برای مشتری ها لبو پوست میكند جواب داد :
-    هیچی ، اتول بهش خورده ، سقط شده . زبون بسه از سحر تا حالا همین جا تو آب افتاده جون می كنه . هیشكی به فكرش نیس . اینو ....
بعد حرفش را قطع كرد و به یك مشتری گفت :
-         یه قرون ... !
و اون وقت فریاد زد :
-         قند بی كوپن دارم ! سیری یك قرون میدم .
باز همان مرد روزنامه به دست پرسید :
-         حالا صاحب نداره ؟
مرد كت چرمی قلچماقی كه ریخت شوفرها رو داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد :
-    چطور صاحب نداره ، مگر بی صاحبم می شه ؟ پوسش خودش دس كم پونزده تومن می ارزه . درشكه چیش تا همین حالا اینجا بود ، به نظرم رفت درشكه شو بذاره برگرده .
پسر بچه ای كه دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند كرد و پرسید :
-         بابا جون درشكه چیش درشكشو با چی برده برسونه ؟ مگه نه اسبش مرده ؟
یك آقای عینكی خوش لباس پرسید :
-         فقط دستاش خرد شده ؟
همان مرد قلچماق كه ریخت شوفرها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد :
-         درشكه چیش می گفت دندهاشم خرد شده .
بخار تنكی از سوراخ های بینی اسب بیرون می آمد . از تمام بدنش بخار بلند می شد . دنده هایش از زیر پوستش دیده می شد . روی كفلش جای یك پنج انگشت گل خشك شده داغ شده بود ، روی گردن و چند جای دیگربدنش هم گلی بود . بعضی جاهای پوست بدنش می پرید . بدنش به شدت می لرزید . ابدا ناله نمی كرد قیافه اش آرام و بی التماس بود . قیافه یك اسب سالم را داشت ، با چشمان گشاد و بی اشك به مردم نگاه می كرد .



طبقه بندی: داستان کوتاه، صادق چوبک،
برچسب ها: صادق چوبك، داستان های كوتاه صادق چوبك، عدل، داستان كوتاه عدل صادق چوبك، داستان های كوتاه، داستان های كوتاه و زیبا، داستان های صاق چوبك،
[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 06:45 ب.ظ ] [ اسیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ادبی شعر داستان مینیمال اطلاعات عمومی زندگی کامپیوتر الکترونیک جامعه نرم افزار سخت افزار
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما: