تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه
و ناگهان چقدر زود دیر می شود... 
تماس با ما
نویسندگان
نظر سنجی
به آثارکدام نویسنده علاقه ى بیشترى دارید؟





لینک های مفید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت






بر ما چه رفته‌است، باربد؟ 

 هوشنگ گلشیری

همه‌اش می‌آمدند و می‌رفتند، اینجا شده بود مسافرخانه، و من دست تنها. حالا فقط من‌ام و باربد، باربد و رعنا. رعنا که مدرسه می‌رود. باربد هم می‌نشیند یک گوشه‌ای، ساکت، و نگاه می‌کند. نگاهش نمی‌کنم. نمی‌توانم. می‌چرخم، می‌روم و می‌آیم و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. نمی‌آیند، دیگر هیچ‌کس نمی‌آید. می‌گفتم: «مرد، نمی‌بینی؟»
لبخند می‌زد. سبیلش را زده بود، مثل بره‌ای که پشمش را بچینند، وقتی روزنامه‌‌ها را بستند زد، به کتابفروشی‌‌ها که حمله کردند، کوکتل انداختند. نگاهش نتوانستم بکنم. وقتی زد، آمد بالای سرم که: «ببین!»....

خواب بودم. نه، هنوز خوابم نبرده بود. گفت: «ببین چه شکلی شده‌ام.»
زیرچشمی ‌نگاهش کردم. یکی دیگر بود، غریبه‌ای که یک‌دفعه بیاید توی اتاق خواب آدم. چشم‌‌هام را بستم. گفتم: «باشد صبح. می‌بینی که خوابم.»
صبح هم نمی‌توانستم نگاهش کنم. بالای لبش سفیدتر می‌زد. شده بود مثل خواجه‌‌ها، مخنث‌‌ها، حالا می‌فهمیدم که رنگ صورتش چه مات است، انگار ماست، انگار یک تکه ململ سفید بکشند روی صورت آدم. می‌آمد جلو من سبز می‌شد و پقی می‌کرد توی صورتم. چشمم را هم می‌گذاشتم. وقتی می‌بوسیدم همه‌اش فکر می‌کردم یکی دیگر است. نمی‌فهمید. پشت لبش را می‌مالید به چانه‌ام. می‌گفتم، نباید گریه کنم. اما مگر می‌فهمید. باز می‌آمد جلو، دو گوشم را می‌گرفت و صورتم را می‌آورد بالا، پقی می‌کرد توی صورتم. می‌خندیدم و بعد چشم‌‌هام را می‌بستم. پشت لبش شده بود مثل قفسه‌‌های خالی. برداشتم دو تا عروسک بچه را گذاشتم توشان، یکی دو تا هم ماشین کوکی و یک خرس پشمالو. ضبط را گذاشتم توی یکی. اما باز رنگ ماسیده و مات دیوار پشت پیداست، مثل جای خالی دندانی که افتاده باشد. آن‌وقت هی می‌آمدند و می‌رفتند. شب و روز هم سرشان نمی‌شد. کیه؟ اصغر. کیه؟ رقیه. کیه، کیه؟ دو زنگ و بعد یکی. سه تک زنگ. یا تلفن می‌کردند. اول تلفن زنگ می‌زند. گوشی را برمی‌داری. حرفی نمی‌زند. باز کسی نیست. بعد مجید است. می‌گفت: «خودم بر می‌دارم.»
موهایش را هم کوتاه کرده بود. وقتی هم بیرون می‌رفت، عینکش را برمی‌داشت. چشم‌‌هاش تاب داشت. بی‌عینک یک طوری می‌شد. می‌گفتم: «آخر نمی‌بینی، یک دفعه ماشینی بهت می‌زند.»
می‌گفت؟ «ماشین را که می‌بینم، دعا کن ماشین‌‌ها مرا نبینند.»
و بعد راه می‌افتاد، لنگرش را روی این پا و آن پا می‌انداخت که یعنی من کبک‌ام و صدایی در می‌آورد که مثلا قهقهء کبک است. می‌گفت: «دعا کن شکارچی‌‌ها مرا نبینند و گرنه...» برمی‌گشت و با انگشت اشاره تیغهء کاردی به گلویش می‌کشید: «پخ!» و پقی می‌خندید. و بعد یک پا اینجا، یک پا آنجا، مثل کبک، می‌رفت بیرون، یک ساعت، دو ساعت. همه‌اش می‌رفتم پشت شیشه. می‌روم پشت شیشه، نگاه می‌کنم، مثل باربد که حالا فقط نگاه می‌کند. ماشینی جلو خانه پارک شده است. دوج است. مال همسایهء روبه‌رویی است. یک زن و مردند و دو بچه. مرد هنوز چه حال و حوصله‌ای دارد. می‌آید جلو پنجره، با یخهء باز. یا زنش می‌آید، با پیراهن رکابی حتی، صورتی. می‌گفتم: «می‌بینی؟ مردم دارند زندگیشان را می‌کنند. عین خیالشان هم نیست.» 
می‌گفت: «می‌فهمند، بالاخره می‌فهمند.»
نمی‌فهمید، خودش نمی‌فهمید. مرد همسایه می‌آید جلو پنجره. سرک می‌کشد توی کوچه. دیدی می‌زند. سیگار نمی‌کشد. همه‌اش توی کوچه را نگاه می‌کند، گل و گردن می‌آید. مثلا دارم زمین را کهنهء خیس می‌کشم، اشاره می‌کند به خودش و ادای زمین شستن مرا در می‌آورد. چه حوصله‌ای دارد! ادا در می‌آورد که بیایم کمک؟ و بعد دست می‌برد زیر طرهء مویش و می‌اندازد پشت سرش. یک چیزی هم به گردنش آویخته‌است. روی سینهء پرپشمش تکان‌تکان می‌خورد. اللهی چیزی است. اشاره می‌کند به من. چه می‌توانم بهش بگویم؟ دلم می‌خواهد یک چیزی پرت کنم توی صورتش. شاید هم آخرش یک دست بریده جستم و انداختم توی پنجره‌شان. شاید هم یک بافه گیس بافته بیندازم. می‌اندازم، می‌بیند که می‌اندازم، یک بافهء سیاه سیاه‌ که‌از ریشه درآورده باشندش، که هنوز خون پوست غلفتی کنده شده رویش باشد. گلوله می‌کنم و با یک تکه سنگ می‌پیچم توی یک روسری و می‌اندازم توی خانه‌شان. زنش می‌آید جلو پنجره، سینی به دست که یعنی دارم برنج پاک می‌کنم یا عدس. و این طرف و آن‌ طرف را نگاه می‌کند. صدای رادیوشان بلند است. می‌اندازم. یک روز وقتی همین طور ایستاده‌است و موهاش را دارد با دست می‌ریزد دور گردنش، بافهء پیچیده در چارقد خونی را می‌اندازم توی صورتش. هر طور می‌خواهد بشود. 
گفتم: « اینها هرکس بیاید یا برود به رنگ محیط در می‌آیند، می‌بینی که. دو روز دیگر هم یخه‌اش را می‌بندد، حتی شده یخه حسنی می‌پوشد، ریش هم می‌گذارد.»
می‌گفت: «خوب، ما چی؟»
دو دستش را می‌گذاشت روی سرش، مثل چارقد، و مثل زنهای آبستن راه می‌رفت، مثل اینها که لباس فرم می‌پوشند، به تن خودشان کیسه‌‌های دکمه‌دار یخه‌دار می‌آویزند. صداش را نازک می‌کرد و می‌گفت: «خانم باجی، می‌آیید برویم سر قبر آقا حلوا بپزیم؟»
باز راه می‌رفت، پشت و پهلو قر می‌داد، انگار که چادر سرش باشد و حالا چادر از سرش پس رفته باشد. می‌گفت: «ای وای، خدا مرگم بده.» به قول خودشان چراغ می‌زد. می‌گفت: «توی دالان مسجد زکریا می‌بینمتان.»
می‌گفتم: «خوب، خوب، این اداها را در نیاور.»
با آن صورت از ته تراشیده، بی‌سبیل، و آن موهای کوتاه و آن صدای زیل زنانه، آدم عقش می‌نشست. عقم می‌نشیند. می‌روم، می‌آیم. یک چیزی بار می‌گذارم. جارو می‌کنم. راه می‌روم. سیگار نمی‌کشم. باربد نگاه می‌کند. حرف نمی‌زند، هیچ، لام تا کام. آنها همه‌اش می‌نشستند و حرف می‌زدند: «ساخت جامعهء ما سرمایه‌داری است.» اکبر می‌گفت: «در این حرفی نیست، اما بحران داغانش کرده‌است، زلزلهء انقلاب یا بگوییم قیام پایه‌‌هاش را سست کرده. سردمدارانش فرار کردند. پولها را برداشتند و در رفتند. یا اصلا همان‌جا توی بانکهای سوییس و امریکا داشتند. حالا هم آنجا دارند کارشان را می‌کنند. کارگرها هم کم کم به حقوقشان آگاه شدند، شوراها یکی از نشانه‌‌هاش بود. و حالا هرچه پیش می‌آید، هر کاری می‌شود، برای استقرار مجدد همان ساخت سرمایه‌داری است.»
رقیه گفت: «حتی حجاب، یا کوکتل انداختن توی کتابفروشی‌‌ها؟ آخر قطع ید آن آفتابه‌دزدها یا قطع یک دست و یک پای محارب، آن‌هم بالعکس، چه ربطی به سرمایه‌داری دارد؟»
من می‌خواستم بگویم. نگفتم. چای برده بودم. روسری‌اش افتاده بود روی گردنش. بلوز و دامن می‌پوشید با جوراب ساقه بلند و کفش بی‌پاشنه. اسماعیل یا یکی دیگر گفت: «اینها فقط سرپوش است، برای انحراف است، بهانه است که سرکوبشان را توجیه کنند.»
رقیه گفت: «البته، اما...»
البته، البته. عقم می‌نشست. می‌گفتم: «حامد جان، اینها کی‌اند؟ بس نیست؟»
می‌گفت: «آنها، آن تی‌تیش مامانی‌‌ها، تو که خودت می‌بینی، یا می‌روند بمبی توی خاکروبهء میدانی می‌گذارند و در می‌روند، یا فقط شبها رادیو امریکا را می‌گیرند تا برای اسی و نسی I who have nothing را بگذارد.» و می‌خواند، بلند!
I who have nothing
I who have no one
و با آن صدای بم و بلندش توی گوش من داد می‌زد:
I love you!
می‌رفتم پنجره را می‌بستم. می‌گفتم: «آخر این سرمایه‌داری پدرسوخته که دیگر با کتابهای تو کار ندارد، با عشقی، با ایرج، با فرخزاد، یا حتی فردوسی، خیام. سرمایه‌داری که دیگر توی صندوقخانه‌ات سر نمی‌کند، یا توی مغزت.»
می‌گفت: «می‌دانم، اما یک طور دیگر کار دارد...»
و همه‌اش با این اماها و این البته‌‌ها حرفشان را می‌زدند. می‌نشستند سیگار می‌کشیدند و حرف می‌زدند. جامعهء ما می‌شد سرمایه‌داری وابسته، طبقهء کارگر هم ناآگاه می‌شد، غیر متشکل، متوهم. روشنفکرها هم که هیچ، خودبین بودند، خرده‌بورژوا. مشکل هم سر همین طبقهء متوسط بود. می‌نشستند و لایه‌لایه‌اش می‌کردند، مثل پرپر کردن پیاز. این یکی خرده‌بورژوازی رادیکال بود. این یکی سنتی. خود لایهء سنتی دو ورقه داشت. می‌گفتم: «حامد جان، من دیدم، گفتم که، همین‌طوری که با موتورش از پهلوی زنک رد شد با یک چیز تیز مثل قمه زد به دست زن. می‌فهمی؟ زد روی بازوی برهنهء زن و رفت. این کی بود،‌ هان؟ جزو کدام لایهء توست. دست زن به یک تکه پوست و گوشت آویخته بود. و او رفت. حتی نگاه نکرد.»
می‌گفت: «خوب، همین خودش دلیل حرف ماست، زد که تو پیراهن آستین بلند بپوشی و آن دوست رو‌به‌رویی‌ات خانه‌نشین بشود. بعد که خیابان را قرق کردند، سر کوچه‌‌ها راه‌بند گذاشتند، جیب و بغل هر رهگذری را گشتند، همین‌‌ها با قمه‌‌هاشان یا حتی ژ3 و تیربار می‌روند روبه‌روی کارگرانی که بخواهند...»
جیب و بغل و حتی لای کتابهای رعنا را هر روز صبح دم در مدرسه می‌گردند. حامد که اداره می‌رفت می‌گفت، می‌گردند. اکبر کار گرفته بود. نمی‌دانم کجا. دستهاش اول تاول زد و پوست انداخت، بعد کم کم سفت شد، پینه پیدا کرد و بعد دیگر وقتی دست می‌داد، انگار یک تکه آهن می‌گذاشت توی دست من. می‌گفت: «مخلصیم، خانم. می‌بخشید که‌این‌همه مزاحم می‌شویم.» می‌گفت: «باید رفت توی مردم، با مردم بود تا فهمید که دردشان چیست.»
آن‌وقت فکر می‌کرد درد فقط این است که بچه‌‌های آدم مریض بشوند و پول دوا نداشته باشند، پول دکتر نداشته باشند. ما هم نداریم. کرایهء خانه شش ماه است عقب افتاده. حقوق حامد را قطع کردند، یک سال می‌شود. رعنا چیزیش نیست. می‌رود مدرسه. باربد هم باکیش نیست، فقط حرف نمی‌زند، آرام شده ‌است. می‌نشیند توی اتاقش. دفترهای نقاشی و مداد رنگی‌‌هایش را می‌آورم، می‌نشینم برایش می‌کشم. ماشین می‌کشم، نگاه می‌کند. گربه می‌کشم، نگاه می‌کند. درخت می‌کشم، سنگ، پرنده. هر چه بتوانم یک طوری می‌کشم، همان‌طور که خودش می‌کشید، تا وقتی بابا حامدش بود و می‌کشید. نگاه می‌کند، نگاهم می‌کند. رعنا هم که‌ از مدرسه برمی‌گردد می‌آید کنارش می‌نشیند و برایش نقاشی می‌کشد. می‌برد دست و صورتش را می‌شوید. پاک است، اما باز می‌شوید. موهاش را شانه می‌زند. دستش را می‌گیرد، می‌بردش بیرون، می‌بردش دم در. می‌نشینند جلو در، رعنا روی این سکو، باربد روی آن یکی. فوتبال بازی بچه‌‌ها را تماشا می‌کنند. باربد حتی دست تکان نمی‌دهد، حتی چشمش دنبال توپ نمی‌دود. فقط جلوش را نگاه می‌کند، جایی را که نمی‌دانم کجاست، یک چیزی را می‌بیند که نمی‌دانم چیست. رعنا می‌آید بالا، از پله‌‌ها، نفس‌زنان، سرش را می‌گذارد روی دامن من، صورتش را توی دامنم فرو می‌کند و می‌گوید: «مامان! مامان!»
حامد نمی‌فهمید. می‌گفتم: «تو بچه داری. این‌‌ها نخود سیاه‌ است. کارگر ما همین اکبر است یا آن دهاتی‌‌های از ده آمده. کارگر صنعتی‌اش هم توی دستگاه شرکت نفت است، یا ذوب آهن. آبادانش را که عراقی‌‌ها داغان کردند. کارگرهاش حالا شده‌اند دستفروش، یا نصفه حقوق‌بگیر، یا بازنشسته. می‌ماند چند تا و نصفی کارخانه که‌اگر مواد خامش را وارد نکنند می‌خوابد. آن‌وقت شما می‌خواهید اینها را متشکل کنید؟»
کتابش را می‌بست، عینکش را بر می‌داشت و نگاهم می‌کرد، با آن چشم‌‌های
چپ شده‌اش و رگ‌‌های سرخ توی سفیدی چشم‌‌هاش. می‌گفت: «خوب؟»
می‌گفتم: «اکبر نمی‌داند، نمی‌فهمد، نرفته‌ است تا با کارش زندگی کند. زن و بچه هم ندارد. می‌داند حداکثر یک سال است، دو سال است. ماموریت دارد، هدف دارد، آنها نه.»
اکبر می‌گفت: «از یک جایی باید شروع کرد. فکر می‌کردیم کافی است اسلحه به دست بگیریم و شلیک کنیم، یکی دو تا بانک بزنیم، دو تا مامور شکنجه ترور کنیم، دو تا امریکایی، تا مردم دست در بیاورند.»
صادق یا نمی‌دانم کی می‌گفت: «خواهش می‌کنم گذشته‌‌ها را پیش نکشیم. من موافق نیستم. این چیزها خیلی جای بحث دارد.»
حامد می‌گفت: «چرا نکشیم؟»
خوب، چرا نکشیم؟ من به حامد می‌گفتم: «برویم به خیلی گذشته‌‌های دور، نه فقط از همین مشروطه به ‌این طرف.»
می‌گفتم: «تو که‌ آمدی خواستگاری یادت هست؟ وقتی فهمیدند چه کاره‌ای، عقایدت چیست، چه قشقرقی به پا کردند! می‌گفتند، دست تر نمی‌شود بهت گذاشت. پدرم می‌گفت، پس آقا معلم جنابعالی هستند؟ پس این حرف‌‌ها را از ایشان یاد گرفته‌ای، برای همین تارک‌الصلوة شده‌ای؟»
حالا هم می‌گوید: «خودت خواستی، پس بکش!» حتی نمی‌آید نوه‌اش را ببیند. می‌گوید: «اگر می‌دانستم، خودم لوش می‌دادم. شماها ضدانقلابید.»
تازه یاد گرفته ‌است. ضدانقلاب! من و حامد و رعنای نه ساله. پدر می‌گوید: «این که دیگر بچه نیست، به حد تکلیف رسیده.»
می‌گویم: «چه تکلیفی؟ شوهرداری، بچه‌‌داری، پخت‌وپز، یعنی که مثلا یک نره‌غول پنجاه شصت ساله بخوابد بغلش؟»
می‌گوید: «چرا پنجاه شصت ساله؟ پانزده ساله.»
می‌گویم: «خوب، پانزده ساله. گیرم دو سال دیگر بچه دار بشوند، آن‌وقت کی درس بخوانند؟»
می‌گوید: «تو که درس خوانده‌ای چه گلی به سر من می‌زنی؟»
می‌گویم: «خوب، ما و این رعنا ضدانقلابیم. باشد، ما هستیم. این باربد چی؟ بگو،‌ هان، این باربد چرا، چرا نباید بچه‌ام حرف بزند، چرا باید همه‌اش بنشیند و نگاه کند؟»
باربد نگاه می‌کند. حتی نمی‌آید دست بکشد روی سرم، یا مثلا کنارم بنشیند و پتهء دامنم را بکشد. می‌گوید: «گناهش گردن شماهاست. گردن توست. چرا بچه را بردیش آنجا؟»
گفتم: «آخر فقط او را اجازه دادند. می‌فهمی؟ فقط به بچهء پنج سالهء من اجازه دادند پدرش را ببیند. حالا شما بگویید چرا حرف نمی‌زند؟»
من هم نمی‌دانم. دکترها هم نمی‌دانند. دکتر صادقی، روان‌شناس، آشنای حامد، یک شب آمد، گفت: «شب‌‌ها از خواب می‌پرد؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «صداهایی در می‌آورد، مثلا دندان‌کروچه برود، دست و پا بزند، یا یک‌دفعه بلند شود؟»
گفتم: «نه، می‌خوابد.»
گفت: «قبلا که ‌این‌طورها نبود؟»
گفتم: «نه، نصف شب از اتاقشان می‌آمد سر وقت ما. می‌آمد وسط ما دو تا دراز می‌کشید، لول می‌خورد. با آرنج می‌زد به پهلوی من. وقتی غلت می‌خوردم و مثلا به شکم می‌خوابیدم قلقلکم می‌داد. می‌گفتم، بخواب، باربد. حالا که‌ آمدی، اقلا بگیر بخواب. حامد دست می‌گذاشت روی چشمش، می‌گفت: چرا دیگر آن چراغ را روشن می‌کند؟ باربد دستش را پس می‌زد و توی صورتش پقی می‌خندید، همان‌طور که حامد می‌خندید. می‌گفت، بابا سبیل ندارد، بابا عینک ندارد.»
دکتر رفت توی اتاق بچه‌‌ها. یک قطار برایش آورده بود. خودش سوار کرد و راهش انداخت، اما انگار نه‌ انگار. باربد همان‌طور نشسته بود. نگاه می‌کرد. به قطار حتی نگاه نکرد. دکتر گفت: «بلدی نقاشی بکشی؟»
نشست پهلوش، مدادهای رنگیش را برداشت شروع کرد به کشیدن. ماشین کشید. نشانش داد، گفت: «بیا، تو هم بکش!»
باربد فقط نگاه کرد. دستهاش را روی دو کاسهء زانوهاش گذاشته بود و نشسته بود. دکتر یک کبوتر کشید. گفت: «پس این را بکش!»
هی کشید. باربد دیگر نگاه هم نمی‌کرد. از من پرسید: «چیزی هم می‌کشیده؟»
گفتم: «بله.» آوردم نشانش دادم. گفت: «بااستعداد است. حالا چی؟»
آوردم. چند دفتر می‌شد، همه‌اش خط خطی. نگاه کرد، ورق زد. باز نگاه کرد، می‌چرخاند، سر و ته نگاه می‌کرد. عینکش را برداشت، چشم‌‌هاش را مالاند و باز نگاه کرد. باربد داشت جلوش را نگاه می‌کرد، اما گوش می‌داد. می‌فهمیدم که دارد گوش می‌دهد. دکتر گفت: «نمی‌فهمم، این یک چیزی هست، باید یک چیزی توی همین خط‌‌ها باشد. اگر اجازه بدهید می‌برمشان.»
چی؟ من که نفهمیدم. فقط خط خطی کرده بود، رنگ‌به‌رنگ، مثل یک جور ابر سیاه و سرخ، مثل یک جور خاک سیاه، یا مثل موج موج دریا، اما خاکستری. نمی‌دانم دیگر چی. آن‌وقت پدر می‌گوید: «شما‌‌ها گناهکارید. باید تقاصش را پس بدهید. هی جلو بچه حرف زدید، جلو بچه حتما بحث کردید، مثل همین رعنا، فطرت هر آدم، حدیث داریم، پاک است، الهی است، اما شماها می‌آیید خرابش می‌کنید.»
می‌گویم: «حالا یعنی باربد برگشته به فطرتش،‌ هان؟»
حامد می‌گفت: «چه فطرتی، چه ذاتی؟ انسان را شرایط محیط می‌سازد، فرهنگش می‌سازد. یکی توی افریقا در شرایط عشیره‌ای زاییده می‌شود، یکی اینجا.»
پدر می‌گفت: «اما همه‌شان، همه به یک چیزی معتقدند.»
می‌گویم: «پدر، خوب، اما این معتقدان تو باید بقیه را، آنهایی را که به چیز دیگری معتقدند یا نیستند بخورند،‌ هان، زنده زنده بخورند؟»
می‌گویند، یکی هست که گوش آدمها را می‌خورد، برای تبرک و تیمن می‌خورد. توی صف ملاقاتی‌‌ها گفتند دخترکی از ملاقات پدر و مادرش برگشته، پرسیده‌اند که: «خوب، چه خبر؟» گفته: «بابا ریش داشت. مامان دست نداشت.»
پدر می‌گوید: «دروغ است. شایعه ‌است.»
می‌گویم: «چرا؟ پس چرا در همهء زندانها را باز نمی‌کنند تا خبرنگارها بروند ببینند؟ حداقل جسد مجید را تحویل بدهند به یک موسسهء بین‌المللی، به یک تیم پزشکی تا ببینند چه بر سر او آورده‌اند.»
می‌گفت: «آنها دشمن‌اند. می‌فهمی؟ دشمن!»
می‌گویم: «تازه مگر نباید ما را به چهار میخ کشید، مگر نباید حد زد، مگر نباید دست و یک پایمان را برید؟» می‌گوید: «خوب، اگر حکم این باشد، باید برید. مگر با عضو فاسد چه کار می‌کنند؟ طبیب می‌گوید، باید برید، می‌برند.»
بله، بریده‌اند: دست مامان دخترک را تا حتما بگوید. گفته: «بابا ریش داشت. مامان دست نداشت.» کاش باربد هم می‌گفت. آن‌وقت آنها می‌نشستند آنجا، توی سالن، سیگار می‌کشیدند و حرف می‌زدند. مجید می‌گفت: «آقایان، آقایان، دارید شلوغ می‌کنید، توی حرف هم می‌دوید. ناسلامتی من رئیس جلسه‌ام. وقت بگیرید. خواهش می‌کنم. حالا نوبت خانم است، بعد هم صادق، بعد هم خود من.»
موهای جلو سرش ریخته بود. ریخته بودند توی خانه‌شان. خودش نبود. آمد اینجا یک هفته ماند، صبح تا شب می‌نشست یک گوشه. کاغذهای زرد نازک را دسته می‌کرد، کاربن می‌گذاشت و رونویس می‌کرد، یک دسته، یک کوه ‌اعلامیه. سیگارش دود می‌کرد. چایش سرد می‌شد. می‌گفتم: «مجیدخان، چایتان سرد شد.»
می‌گفت: «سرد می‌خورم.»
عصر می‌زد بیرون و شب دیروقت برمی‌گشت. توی خیابان گرفتندش. حامد که می‌آمد عصبانی می‌شد. می‌گفت: «نباید می‌رفت بیرون، اصلا نباید برود.»
مجید شب می‌آمد، دیروقت، با کلی خبر. یک شب ماخ اولای نیما را آورده بود، جلد چرمی، رزکوب. می‌گفت: «کنار کوچه پیداش کردم. یک گونی بزرگ پر از کتاب گذاشته بودند کنار کوچه و رفته بودند، انگار که پلاستیک آشغال را بگذارند. یک پسربچه داشت باهاشان ور می‌رفت. من که رسیدم، این کتاب را انداخت و در رفت.»
بعد هم نشستند و با هم خواندند. «زن هرجایی» را بلند می‌خواندند!
همه شب زن هرجایی
به سراغم می‌آمد
برای من هم خواندند.
در یکی از شب‌‌ها
یک شب وحشت‌زا
که در آن هر تلخی
بود پابرجا، 
و آن زن هرجایی
کرده بود از من دیدار، 
گیسوان درازش _ همچو خزه که بر آب _
دور زد به سرم
فکنید مرا
به زبونی و در تک و تاب
می‌گفت: «ما اینها را به چشم می‌دیدیم و باور نمی‌کردیم. می‌دانی، یک روز توی زندان دو تا سنگک دوآتشه برایشان آورده بودند. آقایان توی سلول پهلویی بودند. خرجشان را جدا کرده بودند. من تازه‌وارد بودم. گفتم: خوب، پیرتر از ما هستند. احترامشان واجب است. سنگک‌‌ها را بردم دم سلولشان و به یکی‌شان دادم. چپ چپ نگاهم کرد. نان‌‌ها را به دو انگشت گرفت، مثل اینکه دم دو توله‌سگ مرده را بگیرند. برد گوشهء حیاط انداخت توی سطل خاکروبه. بعد هم دستش را توی حوض آب کشید، سه بار. سنگک‌‌های خشخاشی دوآتشه ‌انگار هنوز گرمای تنور را داشتند. یکی از مریدهاشان آورده بود. من نمی‌دانستم. همه‌مان نمی‌فهمیدیم. ما نجس بودیم. ساواکی‌‌ها نجس نبودند. شاه هم نبود. رختهاشان را روی بند پهن نمی‌کردند. همیشهء خدا عبا و رداشان را روی تنها درخت بند می‌انداختند. بهار حتی شکوفه‌‌هاش را ندیدیم. یکی‌شان شورتش را روی سر خشک می‌کرد، از صبح تا ظهر توی حیاط راه می‌رفت، شورت به سر. هر روز صبح تا ظهر کارش همین بود. راه می‌رفت، راه می‌رفت، شورت به سر.»
مجید می‌خندید و می‌زد به پیشانیش، به جلو سرش که طاس بود. می‌گفت: «چقدر خر بودیم! می‌دیدیم و نمی‌فهمیدیم.»
می‌گفت: «باور کنید دو تا‌شان توی حیاط پلاستیک به کفش‌‌هاشان می‌پیچیدند و راه می‌رفتند! خش، خش!»
می‌خندید، بله: «خش، خش! صبح و عصر، خش، خش! با همدیگر بحثی نداشتند. برای اینکه همه چیز روشن بود. روشن است، از پیش. فقط باید کتابش باشد تا باز کنی و روایتش را ببینی. خش، خش! مجادله‌شان هم اغلب سر شکم بود و نقل شب‌‌هاشان شوخی‌‌های رکیک جنسی. لواط و جماع، همین. باور کنید.»
توی گوش حامد چیزهایی گفت و بعد با هم خندیدند. من رفتم توی آشپزخانه. صدای خنده‌شان می‌آمد. حامد به بهانه‌ای آمد و برایم گفت. واقعا که! خنده نداشت. گفتم: «شما هم مثل آنهایید، دو روی یک سکه‌اید، وگرنه...»
اخم می‌کرد. می‌گفت: «دوباره شروع نکن! ما خودمان کردیم، خودمان هم باید پایش بایستیم.»
بعد هم خم شد و از توی کشو دو پلاستیک آشغال برداشت، به پایش کرد و دور ساق‌‌هایش پیچید و دو نخ پلاستیک دورشان گره زد. گفتم: «حامد نکن، مجید مهمان ماست. ناراحت می‌شود.»
انگشت بر لب گذاشت و از آشپزخانه زد بیرون. خش، خش! خش، خش! مجید می‌خندید. شکمش را گرفته بود و می‌خندید. حامد نمی‌خندید، هیچ. خیلی جدی روی کاشی‌‌ها خش می‌زد، خواستم بگویم: «بس است دیگر.» اما نتوانستم، از بس خنده‌دار راه می‌رفت، گشاد گشاد، انگار که قر باشد، یا نخواهد خشتک خیسش به رانهاش بمالد. مجید هم بلند شد. یک تکه روزنامه پاره کرد و گذاشت روی سرش و کنارش راه‌ افتاد. با هم می‌رفتند و می‌آمدند. مجید با یک دست آن تکه کاغذ را انگار که شورت خیسش باشد گرفته بود و یک دستش به شلوارش بود که نیفتد. من هم می‌خندیدم. سینی چای را گذاشتم زمین و نشستم. گفتم: «ترا به خدا بس کنید!»
حامد انگشب بر لب می‌گذاشت و دو تایی می‌رفتند: خش، خش! مجید را کشتند. اعدامش کردند. می‌شناختندش. همیشه رئیس جلسه بود. می‌گفت: «حالا خانم، لطفا کوتاه و خلاصه.»
رقیه می‌گفت: «ببینید، آقایان، من فقط یک خبر برایتان نقل می‌کنم. موثق هم هست. توی شمال شهر، بله محلهء طاغوت‌نشین‌‌ها، همان‌جا که حالا همه ء سردمداران فعلی هم نشسته‌اند، دخترکی، شلوارک به پا، داشته خانه‌شان یا کوچه‌شان را با دوچرخه دور می‌زده. مامورین مبارزه با منکرات می‌گیرند و می‌برندش. پدر و مادرش خبر می‌شوند. همه‌جا می‌روند، تا بالاخره فردا صبح پیداش می‌کنند. پرس‌و‌جو می‌کنند، می‌فهمند به جرم نداشتن حجاب، یا کشف عورت قرار است حدش بزنند، صد ضربه. پدر و مادر گریه می‌کنند، التماس می‌کنند که‌ آخر نه سالش است. گفته‌اند، خوب به حد تکلیف رسیده. می‌گویند: «قول می‌دهیم...»
اکبر گفت: «خانم، ببخشید، کوتاهش کنید. ما که وقت نداریم به قصه گوش بدهیم.»
مجید گفت: «اگر لازم بود، من تذکر می‌دادم.»
رقیه گفت: «می‌بخشید، کوتاهش می‌کنم. خوب، بالاخره پنجاه ضربه تخفیف می‌دهند و پدر و مادر هم کتبا تعهد می‌کنند که دیگر با حجاب بیاید بیرون. دختر را که می‌آورند، وقتی می‌فهمد که باید حد بخورد، گریه می‌کند، می‌گوید، من نمی‌توانم. حاکم شرع بالاخره می‌گوید: "سی ضربه باید بخورد. به حد تکلیف رسیده. کمتر هم نمی‌شود." دختر می‌خوابد روی نیمکت و سرش را می‌گذارد روی دامن مادرش. مادر می‌گوید: ...»
اکبر ‌گفت: «من اعتراض دارم.»
رقیه گفت: «بله، خلاصه‌ا‌ش می‌کنم. فقط شش ضربه بهش می‌زنند. ششمی ‌می‌خورد به نخاع شوکی‌اش و می‌میرد. تمام شد. متشکرم.»
اکبر باز داد زد: «من اعتراض دارم.»
مجید گفت: «داد نزنید، خواهش می‌کنم، اینجا که...»
خودش هم داد زده بود. بعد هم یواش حرف زدند. اکبر می‌گفت: «اول ببینیم چند درصد مردم ما حجاب برایشان مساله‌ ا‌ست. ببینید، دهقانها که معلوم است. زنهای کارگر یا خانه‌دار‌هاشان یک چیزی سرشان می‌کنند، یا اصلا چادر سر می‌کنند. می‌ماند طبقهء متوسط...»
داشت می‌گفت که فقط یک لایه‌ا‌ز طبقهء متوسط و بیشتر طبقات بالا و نمی‌دانم... گوش ندادم. به حامد گفتم: «این مزخرفات چیست؟ اینها دیگر کی‌اند؟»
گفت: «چی شده مگر؟»
گفتم: «اگر شما فقط برای حقوق یکی هم شده نخواهید بایستید، برای ابتدایی‌ترین حق آدم‌ها، مثلا بگیر آزادی عقیدهء من و تو، پس دیگر چطور می‌توانید به خاطر فلان و بهمان بایستید؟»
گفت: «تند می‌روی، عزیزم. ما تازه شروع کرده‌ا‌یم، تازه داریم وارد تاریخ جهان می‌شویم، بگذار اینها اول درس‌هاشان را دوره کنند، بعد بالاخره می‌فهمند.»
خودش هم نمی‌فهمید. من می‌گویم ما تازه داریم خورده می‌شویم، تکه تکه می‌شویم. کمیته‌چی‌ها که ریختند توی خانه و کتابها را بردند همین را گفتم. وقتی داشتند تشک‌ها را می‌شکافتند، رویهء پشتی‌ها را می‌شکافتند، گفتم. حتی شکم عروسک‌های کهنهء رعنا را دریدند. گفتم: «می‌بخشید، این کارهاتان اسلامی ‌هست یا نه، نمی‌دانم. اما این اتاق من، خانهء من شبیه وقتی است که مغولها حمله کردند. عربها حمله کردند، همین.»
گفتند: «شما را هم باید ببریم. اما به خاطر اینها نمی‌بریم.»
گفتم: «خوب، اینها را بکشید، یا به ‌ا‌سیری ببرید. بی پدر، بی هیچ درآمدی، من چطور می‌توانم بزرگشان کنم؟»
به پدر هم گفتم: «اینها می‌خواهند اینجا را مثل عربستان سعودی بکنند.»
گفت: «مگر بد است؟ یک چیزیت گم می‌شود، مثلا می‌افتد روی زمین، یک ماه دیگر همان‌جاست. می‌روی شرطه خانه و تحویل می‌گیری.»
گفتم: «دیده‌ا‌م، می‌دانم، توی یک کادیلاک چند تا زن با چادر و روبنده می‌چپانند و شیخ می‌نشیند جلو، انگار که زن مرغ است و برای تخم‌گذاری همین یک خروس کافی است.»
حامد می‌گفت: «نمی‌توانند، اینجا حافظ داشته، مولوی، فردوسی، مگر می‌شود؟»
می‌گفت: «ببین، توی هند با آن‌همه هندو، برهمایی و بودایی، یک بابایی به حکومت رسید که صبح به صبح یک لیوان شیر می‌خورد و یک لیوان هم شاش خودش. پنهان هم نمی‌کرد، مصاحبه هم کرد. می‌گفت، شاش همان دوری را طی می‌کند که آ‌دم طی می‌کند، پس صافی می‌شود، صفا می‌آورد، طول عمر. اما نشد، نگرفت. چرا؟ برای اینکه یک‌ریزه سنت دمکراسی آنجاها ریشه کرده‌ا‌ست. شاش گرسنه‌ها هم هیچ غذائیت ندارد، بخصوص اگر هفتاد سال خورده باشندش، آن‌هم بی شیر.»
می‌گفتم: «خوب، پس اینها، این دوستان تو که همه‌ا‌ش لایه لایه می‌کنند، چرا نمی‌فهمند؟»
خودش هم نمی‌فهمید. می‌گفتم: «این کتابها را جمع کن ببریم یک جا. من می‌گذارم توی یک ساک، روزی ده بیست‌تاش را می‌برم می‌ریزم یک جایی. ببین مردم چه کار کرده‌ا‌ند. برو ببین، کنار کانال‌های آب با خرابه‌ها چه خبر است. کتاب روی کتاب ریخته‌ا‌ند و رفته‌ا‌ند. روزنامه که نگو، آب که می‌آید فقط اعلامیه می‌آورد. آن‌وقت تو اینها را چیده‌ا‌ی کنار هم، روی هم؟»
می‌گفت: «من‌ام و این کتابها. اگر این‌ها نباشند من هم نیستم. نمی‌خواهم باشم.»
فقط سر کتاب که می‌شد حساس می‌شد، ققط کتاب. آخرش هم بردند، همه را بردند. قفسه‌های خالی با رنگ تاسیده و مات دیوار پشتشان. باربد دیگر دست نمی‌گذاشت. حامد یادش داده بود که بنشیند و نقاشی کند. وقتی بحث می‌کردند، همان‌جا کنارش می‌نشست: «بابا، ببین! بابا، ببین!»
حامد می‌گفت: «باشد، بعد می‌بینم، می‌بینی که کار دارم.»
کار داشتند، همه‌ا‌ش کار. پس ما چی؟ پدر می‌گفت: «پس پاسدارها چی؟ آنها هم زن دارند، بچه دارند.»
می‌گفتم: «مثل تقی؟»
شاگردش بود. همیشهء خدا یک جوش چرک‌کرده یک جاییش بود، روی چانه، یا نوک بینی. چشم‌هاش را زیر می‌انداخت و سلام می‌کرد. سر‌به‌راه بود، امین هم بود، نمازخوان. می‌گفتم: «حامد، چرا نمی‌فهمی؟ شماها که دارید لایه لایه می‌کنید، جایی هم برای این تقی پیدا کنید. اینها توی کدام طبقه‌ا‌ند؟ از توی کدام قوطی شما درآمده‌ا‌ند؟ یک دفعه ژ3 به دست گرفت و رخت پاسداری پوشید و حالا هم حتما به شکار شماها می‌رود. من می‌دانم، من توی چشم‌هاش نگاه کرده‌ا‌م، همان‌وقت که دختر بودم. همین که موهای سرم پیدا می‌شد، سرش را زیر می‌انداخت و می‌رفت. اما توی چشم‌هاش بود که همان‌وقت اگر می‌توانست، یک بافهء موی سرم را غلفتی از پوست سرم می‌کند.»
نه، نمی‌دانستم چیست. فقط فکر می‌کردم غرایز سرکوفته‌ ا‌ست. حالا هم نمی‌دانم، مثل همین خواب‌هام، دیشب و هر شب. به کی می‌توانم بگویم؟ مثلا دست و پای یک آدم را بریده باشند، یک محارب را، یک پای چپ و یک دست راستش را بریده بودند. خواب می‌بینم که دارد روی یک پایش می‌رقصد. از کتف راستش و بالای ران چپش خون فواره می‌زد، اما می‌رقصید، می‌رقصید و می‌آمد به طرف من. دیشب من توی یک بیابان بودم. خوابیده بودم، به پشت و روی خاک. می‌آمد، می‌رقصید، روی یک پا، کمرش را قر می‌داد، و دستش توی هوا چرخ می‌خورد. می‌آمد و بزرگ می‌شد، بزرگتر می‌شد. دستش انگار توی آسمان بود، توی ابرهایی که نبود و پایش مثل کنده‌ا‌ی که بر زمین بکوبند توی خاک فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد و روی سنگ‌ها کشیده می‌شد، خش می‌زد: خش، خش! و سایه‌ا‌ش افتاده بود روی من، روی من و باربد و رعنا، روی من و باربد و رعنا و حامد و مجید و حتی اکبر، حتی پدر، حتی تقی وصدای خش‌خش پای پیچیده در پلاستیکش مثل هزار طبل پاره... نمی‌دانم. می‌آمد، می‌آمد. به دکتر هم نگفتم. گفتم دوباره‌ا‌ز ناخودآگاه می‌گوید، دست آخر فکر می‌کند حتما دارد یک چیزیم می‌شود. باربد را برده بودم پیشش. گفتم: «دکتر پس چی شد؟ من این بچه را چه کارش کنم؟»
گفت: «می‌بخشید، خیلی کار داشتم. این روزها آن‌قدر آدم عصبی، حتی دیوانه می‌آورند که سرم را نمی‌توانم بخارانم.»
گفتم: «این باید یک چیزیش شده باشد. تازه، من می‌خواهم حرف بزند، دلم می‌خواهد بگوید آنجا چی دیده؟»
برایش گفتم، گفتم که به من اجازهء ملاقات ندادند، از صبح سیاه سحر رفتم. توی صف ایستادم، دو بچه به دنبال. بردم بلکه رحمشان بیاید. نزدیکیهای ظهر که دم در رسیدم، گفتند: «اجازهء ملاقات ندارد. تلفن می‌کنیم.»
نکردند. باز رفتم، به دادستانی، به‌ا‌وین، به مجلس. گفتند: «دیگر آن بازیهای زمان شاه تمام شد که بتوانید اطلاعات رد و بدل کنید. ما خودمان کارکشته‌ا‌یم، زندان‌دیده‌ا‌یم، این کارها را کهنه کرده‌ا‌یم.»
رعنا روسری داشت. فرم مدرسه‌ا‌ش را پوشیده بود. نگذاشتندش. گفتم: «اقلا این یکی را بگذارید، بی‌تابی می‌کند، باباش را می‌خواهد.»
کاش لال شده بودم و نمی‌گفتم. بچه‌ا‌م رفت، با آن دو پای کوچکش رفت. دستش توی دست یک پاسدار بود. رفت تو. یک ساعت، دو ساعت. بعد آمد. همان‌طور دست توی دست همان پاسدار. یک شیرینی هم دستش بود. نمی‌خورد. پاسدار می‌خندید. باربد نه. نمی‌خندید. فقط نگاهم می‌کرد. گفتم: «بابات چطور بود، مادر؟»
حرف نزد. گفتم: «دیدیش؟»
حرف نزد. گفتم: «چه بلایی سرش آورده بودند،‌ هان؟»
یخهء بچه را گرفتم و تکان تکانش دادم. جیغ سرش کشیدم. حتی گریه نکرد. گفتم: «دکتر، این چی دیده، چی شده شوهرم؟ می‌دانم هستش. زنده‌ا‌ست. من به پزشک قانونی رفتم پرسیدم. بهشت زهرا رفتم، گفتند چنین کسی را به‌ ا‌ین اسم نیاورده‌ا‌ند.»
رفت نقاشی‌ها را آورد. ریخت روی میزش. گفت: «ببینید، این پسر نقاش است. معلوم است. دستش قوی است. می‌توانسته چیزهایی را که می‌بیند یک طوری بکشد. اما من نمی‌دانم که حالا اینها چیست.»
بعد پرسید: «ببینم، شما قصهء دیو و جن و پری برایش نقل نمی‌کردید؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «مادربزرگ یا پدربزرگش چی؟ آنها که ‌ا‌ز این چیزها بلدند، مثلا قصهء دیوی که‌ ا‌ز شیشه یا غاری تنوره می‌کشد، یا نمی‌دانم قصهء عفریت، ریحانهء جادو، اژدهای هفت‌سر، مار غاشیه.»
گفتم: «نمی‌دانم. اما از این کتابها که پدرش برایش می‌خواند، دارد. آدم‌های فضایی مثلا.»
می‌گفت: «ناخودآگاه‌ آ‌دم خیلی قوی است. خودآگاه ما، تعقل ما فقط یک پوسته‌ ا‌ست که رویش را گرفته، مهارش کرده. آن زیرها خیلی خبرهاست، پر است از همین چیزها، یا حداقل به شکل این چیزها ظاهر می‌شود، همان دیو شاخدار که ‌ا‌ز شیشه تنوره می‌کشد.»
گفتم: «دکتر، من به ناخودآگاه چه کار دارم؟ من که نمی‌خواهم این بچه روانکاوی بشود. می‌خواهم حرف بزند، می‌خواهم بدانم آنجا چی دیده؟»
نقاشی‌ها را نشانم داد. میان آن‌همه خط کج و کوج، رنگ به رنگ، یک چیزی هم شکل اژدها بود، یا نمی‌دانم یک جایی دو تا چشم بود، دو تا چشم درشت با مردمک‌های سرخ و رگ‌های سیاه توی سفیدی چشم. دکتر می‌گفت که هست. یک هزارپا هم یک جای دیگر بود، یک خط شکسته را می‌گفت هزارپاست، آخرهاش دیگر کاغذ پاره شده بود. می‌گفت: «می‌بینید؟ باز هم هست.»
گفتم: «آخر آن تو که جانور ندیده، به باغ وحش که نرفته بود. آن تو زندانی هست و زندانبان. شکنجه هم می‌کنند، حد هم می‌زنند. جلو جمع زندانیها به دار هم می‌کشند. بگیریم باربد هم مثل آن دخترک دیده که باباش دست ندارد. اینها چه ربطی به دیو شاخدار دارد، یا اژدهای هفت‌سر؟»
می‌گفت: «من نمی‌دانم. همین‌هاست. من فقط همین چیزها را می‌فهمم. این پسر حرف نمی‌زند، اگر حرف می‌زد می‌شد فهمید. حتی اشاره هم نمی‌کند.»
باربد حرف نمی‌زند، هیچ. لام تا کام. وقتی اطو می‌کنم لباس‌ها را یکی یکی به من می‌دهد. وقتی هم خیاطی می‌کنم، می‌آید می‌نشیند کنار دستم. می‌گویم: «باربد، می‌شنوی؟ ببین، با سرت اشاره کن. بابا ریش داشت؟»
نگاهم می‌کند. می‌گویم و اشاره می‌کنم به دستم: «بابا دست نداشت؟ چشم بابا کور شده بود؟»
و دست می‌گذارم روی یک چشمم. یا می‌گذارم روی گوشم، یا گوشم را می‌پیچانم و دندان‌کروچه می‌روم که یعنی گوشش را خورده باشند. فقط نگاه می‌کند. حتی سر تکان نمی‌دهد. می‌فهمد. می‌دانم که می‌فهمد. از چشم‌هاش می‌فهمم. من مادرم، از لرزش انگشتهاش می‌فهمم. اما نمی‌گوید. حامد می‌گفت: «شبدیز، اسب خسرو، که می‌میرد هیچ‌کس جرات نمی‌کند برود خدمت خسرو و بگوید. خسرو گفته بود هر کس خبر مرگ شبدیز را بیاورد می‌کشمش. باربد می‌رود و می‌نشیند و می‌نوازد، آن‌قدر غمگین، آن‌قدر پرسوز که خسرو می‌گوید: "شبدیز مرد؟" خودش می‌گوید شبدیز مرد.»
پدرم می‌گفت: «باربد؟ یک مطرب! اسم یک مطرب را می‌گذارید روی نوهء من؟ تف!»
من هم دلم نمی‌خواست. همه‌ا‌ش به دو زانوی ادب نشستن باربد جلو خسرو یادم می‌آمد. بدم می‌آمد. اما نمی‌گوید، حرف نمی‌زند، لام تا کام. اگر می‌گفت، حتی دو کلمه، چند جمله می‌گفت، می‌فهمیدم که چه خبر است، یا آنجا چه دیده‌ ا‌ست، یا دست بالا اینجا چه می‌گذرد، بر ما چه می‌گذرد.


اردیبهشت 1361

هوشنگ گلشیری


همچنین ببینید:

داستان های كوتاه هوشنگ گلشیری





طبقه بندی: هوشنگ گلشیری، داستان کوتاه،
برچسب ها: بر ما چه رفته‌است، باربد؟، بر ما چه رفته‌است باربد؟هوشنگ گلشیری، هوشنگ گلشیری، داستان های هوشنگ گلشیری، دانلود كتاب های هوشنگ گلشیری، آثار هوشنگ گلشیری،
[ چهارشنبه 1 شهریور 1391 ] [ 01:44 ب.ظ ] [ اسیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ادبی شعر داستان مینیمال اطلاعات عمومی زندگی کامپیوتر الکترونیک جامعه نرم افزار سخت افزار
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما: