تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه
و ناگهان چقدر زود دیر می شود... 
تماس با ما
نویسندگان
نظر سنجی
به آثارکدام نویسنده علاقه ى بیشترى دارید؟





لینک های مفید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت






 معصوم دوم


  


 هوشنگ گلشیری



یا امامزاده حسین، تو را به خون گلوی جدت سیدالشهدا، به آن وقت و ساعتی که شمر گردنش را از قفا برید، من حاجتی ندارم، نه، هیچ چیز ازت نمیخواهم، فقط پیش جدت برای من روسیاه واسطه بشو تا از سر تقصیرم بگذرد. خودت خوب میدانی که من تقصیر نداشتم. برای پول نبود، نه، به سر خودت قسم نبود. یعنی، چطور بگویم، بود، برای پول بود. سه تا گوسفند میدادند با صد تومن پول. دستگردان کرده بودند. پنج تومن و سه ریالش مال من بود. یک مرغ فروختم تا بتوانم پنج تومن و سه ریال را درست کنم....
 بیشتر از همه دادم. کدخدا علی فقط سه تومن داد. میفهمی؟ من دو تومن بیشتر دادم. فدای سرت، پول که چیزی نیست. از اولش بگویم تا بدانی چه کشیدم، حتی حالا، حتی دیشب. دیروز خواستم بیایم تو، بیایم خدمتت، ملکیها را گذاشتم زیر بغلم، از دم در امامزاده گذاشتم زیر بغلم، آمدم تو. از پلهها آمدم بالا. ریش گذاشته بودم. کلاه نمدی سرم بود. حالا نیست. کلاه نمدی را کشیده بودم پایین. مشتقی نشسته بود روی سکوی دم در، داشت قرآن میخواند. بلند شد، انگشتش لای قرآن بود. اینها را که میگویم نمیخواهم سرت را درد بیاورم، میدانم حالا پهلوی جدت نشستهای، توی بهشت، زیر درختها، پهلوی آب روان. مثل اشک چشم. همه هستند، همة آن هفتاد و دو تن که قربانشان بروم هستند. میدانم داری از من، از غریبی و مظلومی خودت حرف میزنی. چی میگفتم؟ دارم برایت میگویم که بدانی من چی میکشم. مشتقی تا سلام کردم اول نفهمید، اول نشناخت. گفت: «علیکالسلام.» صداش عوض شده، دو گره شده. ریشش را حنا گذاشته. گفت: «علیکالسلام، غریبهای؟» آخر غریبهها همه میآیند. از وقتی آن کور را شفا دادی، پسر غلامحسین افجهای را چاق کردی همه میآیند به پابوست. بعضیها میگویند: «خیر، معجزه نیست.» بیشتر ده بالاییها میگویند. اما من میدانم که هست، میدانم که تو میتوانی معجزه کنی. خیلی از ده بالاییها آمدند به پابوست. یک ماه پیش از آن بود که فهمیدم ده بالاییها هم کم کم قبول کردهاند که تو معجزه میکنی. وقتی سر شام نشسته بودم، فاطمه زنم هم بود، آن دو تا بچة صغیر هم بودند. یکدفعه دیدم خانه سنگباران شد. یکی خورد توی جام پنجره که پخش اتاق شد. یکی کنار اصغرم افتاد، پهلوش افتاد. چیزی نمانده بود که بخورد تو سر بچهام. هوار کشیدم: «نامسلمانها، بیدینها، من که گناهی نکردهام. چرا این طور میکنید؟» بیشتر شد که کمتر نشد. یکی از سنگها درست خورد به پشت حسین. اسم ترا گذاشتهام رویش. نذر کردم اگر پسر شد اسم ترا بگذارم رویش. حالا ده سالش میشود. رفتم روی پشتبام. از بس عجله داشتم سرم خورد به بالای در. فدای سرت. خوشحال شدم. هرچه بکشم حقم است. چند سیاهی را دیدم که رفتند پایین. از پشتبام سیفالله رفتند پایین. بچه نبودند. از سیاهیشان فهمیدم. توی ولایت غربت. آخر من را چه به کار ده بالا. چشمم کور بشود. خودم کردم. دیدم اگر بروم دنبالشان، اگر داد و هوار راه بیندازم بدتر میشود. میدانی که وقتی دهاتیجماعت سر لج بیفتد آن هم با من غریب… تو میدانی. تو خوبتر میدانی. تو توی غربت گیر کردهای. میدانی که جماعت دهاتی چه بر سر یک آدم غریب میآورند. چیزی نگفتم. آمدم پایین. فردا شب خبری نبود. روز جمعه خیلی از ده بالاییها آمدند به پابوست.
وقتی به شلوار سرخم نگاه کردم باز دندانهام به هم خورد. خالق پاچة شلوار را کرد توی چکمهها. اگر خالق نایستاده بود پشت سرم میرفتم بیرون. پسر کدخدا هم بود. صدای گریهاش را میشنیدم. کدخدا گفت: «مصطفی، چرا معطلی؟ اول برو دست آقا را ببوس.» خالق هلم داد. حتی دست چپم را گرفت و کشید طرف شما. پام پیش نمیآمد. آمدم جلو شما. گریه میکردم. میدانم که دیدید. دیدید که گریه میکردم. گفتید: «مصطفی، گریه ندارد، جانم. تو این کار را برای ثوابش میکنی.» یادتان آمد؟ یادتان آمد که گفتید: «من چهل سال است دارم مردم را به یاد غریبی جدم میاندازم اما هنوز نتوانستهام مثل تو ازشان اشک بگیرم. ببین مشتقی چطور دارد گریه میکند.» بعد گفتید: «حالا ببینم توی این ظهر عاشورا چه کار میکنی. میخواهم کاری کنی که عرش به لرزه دربیاید!» آن وقت من هم شمشیرم را محکم گرفتم دستم و گریهام را خوردم. گفتید: «حالا شدی شمر. محکم باش! تو هر چی خودت را بیرحمتر نشان بدهی مردم را بیشتر به یاد مظلومیجدم میاندازی. مگر نمیدانی هر کس بک قطره اشک از مردم بگیرد ثواب یک حج اکبر را میبرد؟» من دیگر نمیلرزیدم. اما دلم میخواست دست شما را ببوسم. پاهاتان را ببوسم. اما همانجا وسط اتاق، جلو شما، ایستاده بودم. مشتقی داشت گریه میکرد و میزد به پیشانیش. شما گفتید: «میبینی از همین حالا چطور داری از مردم گریه میگیری؟ از این به بعد مردم هر وقت ترا ببینند با این سبیل تابیدهات حتی اگر عاشورا نباشد به یاد جدم میافتند و گریه میکنند.» بعد نی قلیان را گذاشتید زیر لبتان و شروع کردید به پک زدن. خالق ایستاده بود پهلوی من. مشتقی که خواست برود بیرون، خالق دستش را گرفت. پسر کدخدا نبودش. نه، نبود. شما نگاه کردید به کدخدا، بعد به خالق، بعد به مشتقی. بعد گفتید: «خوب، بلند بشویم بلکه به یک ثوابی برسیم. تو هم محکم باش، مصطفی. مبادا یکدفعه بزنی زیر گریه که تمام اجرت میرود. محکم باش.» خالق آمد جلو. کدخدا هم آمد جلو. هردوتاشان زیر بازوهاتان را گرفتند. شما گفتید: «بابا، من که آن قدرها پیر نشدهام که نتوانم این دو قدم راه را بیایم.» آنها شما را بلند کرده بودند. من دیدم. پاهاتان روی زمین نبود. داشتند شما را میآوردند طرف من. گفتید: «خودم میتوانم. خودم میآیم. ترا به خدا زحمت نکشید.» من کنار رفتم. آنها شما را بردند. از در بردند بیرون. از ایوان بردند پایین. من هم راه افتادم. شما میگفتید: «ترا به خدا خجالتم ندهید.» وقتی من رسیدم، رسیدم به لب ایوان، شما را لب باغچه نشانده بودند. عمامهتان یکبر شده بود. پشتتان به من بود که رسیدم. پسر کدخدا هم آمد جلوتان خم شد و پاهاتان را گرفت. من ندیدم که گرفت. شما دیدید، حتما. من آمدم جلوتر. پسر کدخدااشاره کرد، از سر شانة شما سرک کشید واشاره کرد. من هم عمامهتان را برداشتم. عبا از روی شانههاتان افتاده بود. خالق گفت: «چرا معطلی مصطفی؟ حالا دیگر عدل ظهرست.» شما که برگشتید، من چشمهاتان را دیدم. نگاه کردید. نگاه کردید به من، به کدخدا. کدخدا و خالق دستهاتان را چسبیده بودند. خالق لگد پراند و گفت: «چرا معطلی؟» صدای گریة مشتقی را شنیدم. مثل زنها گریه میکرد. در حیاط بسته بود. من ریش شما را گرفتم و شمشیر را آوردم جلو. خالق لگد پراند و داد زد: «از قفا، احمق!» ریش شما توی دستم بود. من میدیدم. سرتان رو به بالا بود. چشمهاتان را میدیدم. ریش حنابستهتان توی دست چپ من مچاله شده بود. چشمهاتان گشاد شده بود، خیلی. داشتید نفس نفس میزدید. گردنتان را تکان دادید و چانهتان توی دست من تکان خورد. لبهاتان باز نشد. نمیتوانستید باز کنید. من شمشیر را گذاشتم پشت گردنتان. کدخدا گریه کرد. صدای گریهاش بلند بود. صدای گریة مشتقی را نمیشنیدم. من شمشیر را کشیدم پشت گردنتان. خالق گفته بود: «با یک ضربت اگر بشود بهتر است.» اما نشد. میکشیدم. میکشیدم. بعد ریشتان را ول کردم که چشمهاتان را نبینم و باز کشیدم. من شنیدم، با گوش خودم شنیدم که گفتید: «عجب!» و من باز کشیدم . کشیدم. کشیدم. بعد که کدخدا و خالق نشستند، نشستند کنار باغچه، سر شما توی دست من بود. داشت ازش خون میچکید. میفهمیدم که مشتقی دارد با مشت میزند به پشتم. محکم میزد اما من فقط به شما نگاه میکردم. تا وقتی پسر کدخدا نگفت: «آب بیاورم، بابا؟» میزد. بعد نزد. کدخدا هنوز گریه میکرد. خالق هم گریه میکرد. خالق میان گریه گفت: «آن سر بریده را بگذار زمین، شمر ذیالجوشن. برو گم شو!» من دیدم که شما هنوز نشستهاید لب باغچه. پاهاتان تکان میخورد. دستهاتان هنوز توی دستهای کدخدا و خالق بود. آن وقت من باز سر را دیدم که توی دستم بود، توی دست چپم بود. شمشیر توی دست راستم بود. کدخدا گفت: «برو گم شو، برو آن لباسهای لعنتی را بکن تا بشوییم.» سر از دستم افتاد. عقب عقب رفتم. به شما نگاه میکردم، به آن تن بیسرتان. خون هنوز داشت از گلوی بریدهتان بیرون میزد. مشتقی غش کرده بود. روی زمین افتاده بود. من نشستم روی سکوی ایوان. شمشیر هنوز دستم بود. خونی بود. انداختمش. بعد کلاه را برداشتم و انداختم. چکمهها را نمیشد درآورد. هرچه کردم نشد. گریه میکردم و زور میزدم. بعد چشمم افتاد به شمشیر، آن را برداشتم و چکمهها را پاره کردم. بعد زره را درآوردم. تسمههاش را پاره کردم. شلوار را نمیشد در بیاورم. آن هم جلو شما که آنجا، لب باغچه خوابیده بودید. بدن لاغرتان هنوز یادم است. دندههاتان پیدا بود. سرتان را گذاشته بودند کنار گردن. پسر کدخدا آب میریخت و گریه میکرد. خالق هم آب میریخت. گریه نمیکرد، فقط آب میریخت. در که زدند پسر کدخدا رفت در را باز کرد. حسن دلاک بود. تابوت روی سرش بود. داد زد: «زود باشید، جماعت دارند میآیند این طرف. گفتم سید مرده.» پسر کدخدا گفت: «حالا بیا تو تا در را ببندم.» من هم آمدم پهلوی شما. خودم را کشاندم پهلوی شما و دستهاتان را بوسیدم. خالق گفت: «برو عقب تا کارمان را بکنیم.» من باز بوسیدم. میترسیدم به سرتان نگاه کنم، به گلوی بریدهتان. فقط دستهاتان را میبوسیدم. کدخدا گفت: «اوهوی مشتقی، بیا کمک کن ببینم.» مشتقی کفن را پیچید دور شما. کدخدا گفت: «خالق، غسلش درست نبود.» خالق گفت: «جدش را کی غسل داد؟» بعد شما را گذاشتند توی تابوت. من خواستم بزنم، دستم رفت بالا که با شمشیر بزنم به فرق سرم. پسر کدخدا گرفت. دستم را گرفت. مردها ریختند و شمشیر را گرفتند. بعد انداختندم زمین. پسر کدخدا نشسته بود روی سینهام. کاش کشته بودم. خالق گفت: «اینها را باید بشوییم بگذاریم برای تعزیه. ببینید چطور چکمهها را پاره کرده. من که گفتم این مصطفی یک کم بیعقل است، اما کی به خرجش رفت؟» دیگر نمیتوانم بگویم. دهنم، زبانم خشک شده. سرم… اما میدانم که شما همهاش را میدانید. میدانید که من چقدر برای شما گریه کردم، چقدر دنبال تابوتتان کاه به سرم ریختم، توی سرم زدم، چقدر سرم را زدم به دیوار. آن وقت آنها من را از ولایت بیرون کردند. از افجه بیرون کردند. از ده بالا، از خسروشیرین. حالا هم توی ولایت غربت. شما میدانید غربت یعنی چه. میدانستم که هر وقت شما معجزه کنید میآیند سر وقت من. اما دلم میخواست معجزه کنید. هر کس هم که گفت: «معجزه نکرده. اینها همهاش دروغ است.» جلوش ایستادم. توی ده بالا نمیشد. غریبه بودم. اما همین جا چند دفعه سر شما دعوا کردم. حالا هم زبان تشنه، جلوتان زانو زدهام. این شمعها را آوردم تا شش گوشة قبرتان روشن کنم. همهاش را روشن کنم. بگذار مشتقی ببیند که قبر آقام حسین روشن شده، بگذار فردا بگوید که قبر آقام حسین نورباران شده، بگذار فردا مردم، همه، بفهمند که آقام حسین معجزه کرده. بگذار افجهایها، خانمیرزاییها، ده بالاییها، خسروشیرنیها، حتی حبیبآبادیها، همه، بگویند که مصطفی شمر، نه، شمر شب آمده به ضریح آقام حسین دخیل بسته، گردنش را بسته به میلههای ضریح. اما ترا به خون گلوی خودت قسمت میدهم، بهآن وقت و ساعتی که شمر گردنت را از قفا برید، پیش خدا، روز پنجاه هزار سال، شفیع من بشو! شفیع من روسیاه، من…

انتشار در مد و مه : ۳۰ اردی بهشت






طبقه بندی: هوشنگ گلشیری،
برچسب ها: داستان کوتاه، دانلود کتاب، هوشنگ گلشیری، معصوم دوم، آثار هوشنگ گلشیری، داستان های كوتاه هوشنگ گلشیری، دانلود داستان های هوشنگ گلشیری،
[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ اسیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ادبی شعر داستان مینیمال اطلاعات عمومی زندگی کامپیوتر الکترونیک جامعه نرم افزار سخت افزار
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما: