تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه
و ناگهان چقدر زود دیر می شود... 
تماس با ما
نویسندگان
نظر سنجی
به آثارکدام نویسنده علاقه ى بیشترى دارید؟





لینک های مفید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت







شرح‌حال و آثار ویلیام فالکنر



فاکنر در سال 1897 میلادی در جنوب امریکا به دنیا آمد، و همة عمرش را به تقریب در همان‌جا گذراند. دربارة سال‌های اولیة زندگانی فاکنر اطلاعات زیادی در دست نیست. همین‌قدر می‌دانیم که در دوران کودکی‌اش داستان‌های زیادی از رشادت و دلاوری و افتخار دربارة اجداد خود و دیگر قهرمانان جنوب امریکا می‌شنید. به‌این ترتیب نیازی به مطالعة تاریخ جنوب پیدا نکرد،....

 چون در سایة جنوب بار می‌آمد و سقوط آن را تجربه می‌کرد. تحصیلاتش نامرتب بود و مانند دیگر بزرگان قلم با درس و مشق میانة خوبی نداشت. به‌جای آن هرچه را که جالب می‌یافت مطالعه می‌کرد. با رسیدن به سن بلوغ به سرودن شعر پرداخت. در هفده‌سالگی با فیل استون آشنا شد. این آشنایی به دوستی عمیقی منجر شد، آن‌چنان که همة نوشته‌های فاکنر پیش از چاپ از زیر نظر انتقادی‌ فیل استون می‌گذشت. با آن‌که فیل استون در رشتة حقوق درس می‌خواند، شور عجیبی به ادبیات داشت و با قرض دادن کتاب به فاکنر، او را وارد دنیای پر اسرار شعر و ادب کرد. در سال 1918، که صلح مسلح اعلام شد، فاکنر دست به نوشتن شعر برای روزنامه‌ها و مجلات مدارس زد. در سال 1924 نخستین مجموعة شعرش به‌نام «الهة مرمرین»1 انتشار یافت. یک سال بعد با شروود اندرسن نویسندة بزرگ امریکایی آشنا شد. این آشنایی نقطة عطفی است در زندگی فاکنر و، به قول خودش، الهام بخش او برای رمان نویس‌شدن. دو رمان «پشه‌ها»2 و «پول سیاه»3 محصول این دوره است که بین سال‌های 1926 تا 1917 به کمک شروود اندرسن انتشار یافت. سال‌های پربار زندگی فاکنر از1927 آغاز می‌شود. شاهکار او «خشم و هیاهو»، هم‌زمان با رمان دیگرش، «سارتوریس»4، در 1929 منتشر می‌شود. و پس از آن تا سال1962- سال مرگش- علاوه بر مجموعة بزرگی از داستان‌های کوتاه، نزدیک به سیزده رمان دیگر می‌نویسد- که از آن میان As I Lay Dying5, Light in August6, Sanctuary7, Go Down,Moses8, «ابشالوم، ابشالوم» در ردیف بهترین کارهای او شمرده شده‌اند.
     فاکنر مانند دیگر بزرگان قلم شخصیت پیچیده و چند جانبه‌ای دارد. او آدم عجیب و غریبی است. هیچ‌گاه تن به مصاحبه نمی‌داد. اگر هم گاهی مجبور به مصاحبه می‌شد، دربارة کارهایش به گفتارهای ضد و نقیض دست می‌زد. از دنیای ادب روز خودش را دور نگه می‌داشت و در زادگاهش، شهر کوچک آکسفورد در ایالت می‌سی‌سی‌پی، در انزوای نسبی به‌سر می‌برد. فاکنر هم به‌عنوان نسخة بدل انسان شریف و نیک نفس جنوب، مهربان و صمیمی و خون‌گرم، معروف شده و هم به‌عنوان آدمی خون‌سرد و پرافاده و گنده‌گو. وقتی یکی از داستان‌هایش به‌صورت فیلم درآمد، تهیه‌کنندگان و کارگردان فیلم را با تصمیم خود مبنی بر حاضر نشدن در جلسة افتتاحیه به هراس انداخت. اما شب افتتاح در سالن سینما بود. نظیر چنین هراسی را هنگامی که تصمیم گرفت برای دریافت جایزة نوبل در سال 1950 به سوئد نرود، در دل دوستان و خویشان‌اش انداخت. ولی چون می‌خواست دخترش پاریس را ببیند، از تصمیم خود عدول کرد. در اواخر عمر نیز دعوت کندی را برای شام که به‌مناسبت برندگان جایزة نوبل در کاخ سفید تشکیل می‌شد رد کرد9. در سال 1927، هنگام شروع همکاری با مجله‌ «ساتردی ایوینینگ پست» و پس فرستاده شدن دو تا از داستان‌های کوتاهش، در نامه‌ای که به مدیر مجله نوشت با لحنی خودستا طلیعة درخشش خود را به‌عنوان داستان نویسی بزرگ گوشزد کرد. جای تعجب است که این مرد خوستا چند سال بعد در جواب مدیر مجلة «امریکن مرکوری» که عکس و شرح حال‌اش را خواسته بود نوشت:« از فرستادن عکس معذورم. فکر هم نمی‌کنم عکسی از خودم بگیرم. و اما از شرح حالم. به حرام‌زاده‌ها چیزی نگو که ککشان هم نمی‌گزد. اگرهم خواستی، بهشان بگو دو سال قبل در کنفرانس ژنو سوسمار و کاکاسیاه برده‌ای پسم انداختند یا چیزی از این قبیل.10»
     زمینة داستان‌های فاکنر جنوب امریکاست: آکسفورد، آلاباما، جفرسن، ممفیس. فاکنر برای شخصیت‌های آثارش تاریخ خاص خودشان را می‌آفریند، با محیطی افسانه‌ای 11. این محیط افسانه‌ای چیزی جز همان قطعه زمین لافایت نیست که در آکسفورد قرار گرفته و ملک شخصی اوست. در نهایت خاطرة این محیط به افسانه‌ای نیمه فراموش شده پیوسته است و فاکنر آخرین مرثیه‌گوی آن است. از آن‌جا که فاکنر در کارهایش به‌دنبال علت و چرا می‌گردد، در بند پیگیری تاریخ و ترتیب زمانی نیست. گویی با شکستن سد زمان می‌خواهد گذشته و حال را به‌هم پیوند دهد، آن هم نه در زمان ساعتی بلکه در زمان خورشیدی، آن‌چه که انسان‌های بدوی از آن آگاهی داشتند. به‌این ترتیب، ما با دنیایی روبرو می‌شویم که تمام جنبه‌های آن به دقت طرح‌ریزی شده است، با داستانی پیچیده که اجزای آن برای راوی آشکار است، ولی هنوز دز ذهنش شکل نگرفته است. در ورای این روایت همواره جست‌وجو و تلاش جان‌کاهی هست برای نظم دادن. روی‌دادها و طرح‌ها دوباره و دوباره در هر رمان جدید رخ می‌نمایند، جرح و تعدیل می‌شوند و مفاهیم تازه‌ای می‌یابند. شخصیت‌هایی که در یک رمان بی‌اهمیت بودند، در رمان‌های دیگر ابعاد مهمی می‌یابند و میان رمانتیک بودن تا مسئولیت اخلاقی داشتن در نوسان‌اند.
     شخصیت‌های آثار فاکنر به سه گروه تقسیم می‌شوند: سیاهان، اشراف، دهاتی‌ها. شخصیت‌های دهاتی یا آدم‌های مستقل و شرافتمند هستند و یا چاچول بازانی که با زیرکی سر دیگران کلاه می‌گذارند. آن‌ها فردیت خود را حفظ کرده‌اند و به کسب و کار و زندگی سادة روستایی عشق می‌ورزند. پیداست که فاکنر قدرت استقلال طلبی و مناعت نفس آن‌ها را می‌ستاید و با زندگی مشقت‌بارشان همدردی می‌کند. شخصیت‌های سیاه پوست نیز به‌خاطر داشتن حس فردیت و منش و خلق و خوی انسانی و داشتن دل بی‌آلایش اهمیت ویژه‌ای در کارهای فاکنر پیدا می‌کنند. آن‌ها تصاویر آرزو و خاطرات فاکنر هستند و صدای‌شان صدای عدالت انسانی است و شکنجه و زجرشان بازتاب بی‌عدالتی‌ها و بی‌رحمی‌ها و تبعیض نژادی. و اما شخصیت‌های اشرافی، که آدم‌های اول هر رمان هستند، زمینة اجتماعی و خصلت‌شان مشابه است. در بطن هر رمان تجربه‌ای تلخ و عمیق نهفته است: گذار از کودکی به بلوغ. این ‌شخصیت‌ها که پیش از قرن بیستم در جنوب به دنیا آمده‌اند، زندگی‌شان در اوان کودکی بر مبنای دنیای اواسط قرن نوزدهم شکل می‌گیرد. ولی با پا گذاشتن به سن بلوغ وارد قرن بیستم می‌شوند. آن‌ها که آدم‌هایی آرمان‌گرا و نازک‌دل و واپس‌گرایند، در برخورد با واقعیت‌های قرن بیستم خشمگین می‌شوند، خود را گم می‌کنند و در برزخ میان قرن نوزدهم و قرن بیستم سرگردان می‌مانند.
     در آثار فاکنر، جز چند مورد خاص، صحبت از عشقی که بیدارکنندة دل و جان باشد به‌میان نمی‌آید. در رمان «قریه»12، یولا الهة باروری است و نماد عاطفه‌ای که انسانیت را با طبیعت قرین می‌کند. فاکنر دو بخش بلند این رمان را به دو نماد جنسی- یولا و گاو- اختصاص می‌دهد. در هر دو بخش اشارات تصویری مربوط به باروری فراوان است، و دنبال کردن گاو به‌وسیلة شخصیت ابله رمان نماد وحدت انسان با طبیعت است. در رمان Light in August ، لیناگروو به مادر زمین ماننده می‌شود. او انسانی است با دل بی‌غل‌وغش، فرمان‌بردار قوانین طبیعت و سرچشمة زایندة عشق و باروری. کدی نیز در «خشم و هیاهو»، با سپردن خویش به‌دست عشق و به‌خاطر دل سپردن به‌آن‌هایی که دورو برش هستند، چهره‌ای قابل تحسین می‌یابد. غیر از این موارد، آن‌گونه که پیداست، فاکنر یا از جنس مخالف می‌هراسد یا نفرت دارد. کونتین در «خشم و هیاهو» اعتقاد حاصل می‌کند که زنان به فساد گرایش دارند. «های تاور» در Light in August تمام شوهرها را با یک چوب می‌راند و کلاه ننگ برسرشان می‌گذارد و با تمام مردان زخم زن خورده همدلی می‌کند. «عمو باک» عاقله مرد عزب داستان «بود» در مجموعة Go Down,Moses، مجبور به عروسی با پیر دختری می‌شود که سهواً وارد اتاق‌خوابش شده است. دلیل‌اش هم این است که با آزادی و به‌پای خود به‌سرزمین خرس آمده است و دانسته یا ندانسته با خرس هم‌آغوش شده است و چاره‌ای جز عروسی ندارد. اصولاً اکثر شخصیت‌های زن که مورد تحسین فاکنر قرار می‌گیرند پا به‌سن گذاشته‌اند و هیچ‌گونه احساسی را برنمی‌انگیزانند، مانند دیلسی در «خشم و هیاهو»، مولی در Go Down,Moses و میس روزا در «ابشالوم، ابشالوم.» اگر این موضوع را در آثار فاکنر ضعف به‌شمار بیاوریم و آن را حمل بر تنفر از جنس مخالف کنیم، آن‌چنان که نظر اکثر منتقدان آثار فاکنر است، مزیت آثار او در توصیف شجاعت، شرافت، رحم و مروت، روابط متقابل نژادی و سادگی انسان روستایی است، و در بطن آثارش هم آرزویی مبهم آمیخته با حسرت برای برقراری مجدد سنت‌های انسانی گذشته.

پانویس‌ها:
1- The Marble Faun، عنوان رمانی است از ناتانیل هاوتورن، نویسندة بزرگ امریکایی در قرن نوزدهم، که شاهکارشThe Scarlet letter را خانم دکتر سیمین دانشور، با عنوان «داغ ننگ» به فارسی برگردانده است.
2- Mosquitoes 
3- Soldiers pay 
4- Sartoris 
5- این عنوان را به «هم‌چنان‌که خوابیده می‌میرم» برگردانده‌اند. شاید. «وقتی در بستر مرگ دراز کشیده‌ام» اولی‌تر باشد.
6- در نوشته‌های فارسی هرجا به‌این رمان اشاره شده، آن را «روشنایی ماه اوت» ترجمه کرده‌اند. که با توجه به حرف اضافه in باید گفت «روشنایی در ماه اوت». منتها این هم درست نیست. چون در واژة light ابهامی نهفته است که هم بر روشنایی دلالت دارد و هم بر سبکی و سبکبار شدن -که با احوال لینا گروو Lena Grove، قهرمان زن رمان، ملازمه دارد. لیناگروو در زیر آفتاب سوزان ماه با شکم حامله در جست‌وجو شوی گمشده‌اش چندین میل راه می‌رود و پس از آن بار خودش را زمین می‌گذارد. ضمناً به گفتة آلفرد کی زین Alfred Kazin، منتقد امریکایی، این عنوان در زبان روستاییان به‌معنای فارق شدن ماده گاو است. ناگفته نماند که ابراهیم گلستان در مقدمة مجموعة «کشتی شکسته‌ها» از این رمان با عنوان «سبک در تابستان» نام برده، که تا حدودی به‌یکی از معانی نهفته در بطن عنوان اصلی نزدیک شده است. 
7- این عنوان را «محراب» ترجمه کرده‌اند که اصلاً درست نیست. به‌جای آن می‌توان «حرم» یا «پناه‌گاه» گذاشت. ناگفته نماند که این واژه یکی دوبار در «عهد عتیق» - «سفر پیدایش»- آمده است و به مکان مقدس اطلاق می‌شود.
8- این عنوان را فاکنر از یکی از آوازهای سیاه‌پوستان گرفته است، که چنین شروع می‌شود:
Go Down Moses,/Way down in Egypts land/ Tell ole Pha-raoh,/ Let my people go.
و طنینی از کتاب مقدس دارد. در «سفر خروج»، باب هشتم، چنین آمده:
And The Lord Speak unto Moses, Go unto pharaoh, and say unto him, Thus Saith the Lord Let my people go That they may serve me.
«وخداوند موسی را گفت: نزد فرعون برو و به او بگو خداوند چنین می‌گوید: قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند.»
     در این کتاب، که مجموعة هفت داستان است و همة آن‌ها به‌لحاظ مضمون و روابط خونی حاکم در میان آدم‌های داستان به‌هم پیوسته‌اند، شخصیت اصلی اسحاق مکازلین است. او هنگام بار آمدن بر آیین برده‌داری پا می‌نهد و به‌این ترتیب میراث نیاکانی را به دور می‌افکند برای آن‌که لکه‌های جنایت اجدادی از وجودش پاک شود، باید به آیین بیابان تشرف حاصل کند، که این مهم به‌دست سرخ‌پوستی به‌نام «سام فادرز» صورت می‌گیرد. پس از تشرف به آیین مقدس بیابان، طی شعائر ویژه‌ای، عاقبت به دیدار خرس- مظهر بیابان و غایت تشرف- نایل می‌شود. مرحلة خودسازی اسحاق مکازلین این امید را در دل می‌پرورد که او عاقبت به نجات سیاه‌پوستان برمی‌خیزد تا از قید بردگی آزادشان سازد، چون موسی از قوم بنی اسرائیل را از بند بردگی فرعون نجات داد. اما با رسیدن به آخرین داستان- که عنوانش همان عنوان‌اش همان عنوان کل مجموعه است- می‌بینیم که زن سیاه‌پوستی در عزای نوه‌اش که به‌دست ظلم سفید‌پوستان به‌دار آویخته شده نوحه سرایی می‌کند، و سیاه‌پوستان هم‌چنان چشم به راه موسی هستند که بیاید و نجات‌شان دهد. اسحاق مکازلین هم که نتوانسته است موسای سیاه‌پوستان باشد، از اوج موسای‌اش فرو کشیده می‌شود. 
9- Edmond Volpe, A Readers Guide to William Faulkner (New York, 19740, p. 646.
11- نام این محیط افسانه‌ای Yoknapatawpha است. این نام به گفتة «واردمای‌ نر» در کتاب «دنیای ویلیام فاکنر» از دو واژة Petopha, Yocana ترکیب شده و در زبان سرخ‌پوستی به‌معنای «سرزمین پاره گشته» است.
12- The Hamlet   

                                    
صالح حسینی

نقل از کتاب خشم و هیاهو



همچنین بخوانید:

متن داستان های ویلیام فالکنر



طبقه بندی: نقد ادبی،
برچسب ها: شرح‌حال و آثار ویلیام فاکنر، خشم و هیاهو، داستان زندگی ویلیام فالکنر، زندگی نامه ویلیام فاکنر، زندگی نامه ویلیام فالکنر، ویلیام فالکنر، ویلیام فاکنر، آثار ویلیام فالکنر، آثار ویلیام فاکنر، داستان های فاکنر، داستان های قالکنر،
[ شنبه 26 فروردین 1391 ] [ 02:35 ب.ظ ] [ اسیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ادبی شعر داستان مینیمال اطلاعات عمومی زندگی کامپیوتر الکترونیک جامعه نرم افزار سخت افزار
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما: