تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه
و ناگهان چقدر زود دیر می شود... 
تماس با ما
نویسندگان
نظر سنجی
به آثارکدام نویسنده علاقه ى بیشترى دارید؟





لینک های مفید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت





به وبلاگ هوای تازه خوش آمدید!

امیدوارم که در این وبلاگ هوای تازه ایی را تجربه کنید و از مطالب آن نهایت بهره را ببرید. با نظرات خود ما را در هرچه بهتر نمودن ویلاگ یاری نمایید.

با آرزوی عاشقانه ترین لحظه ها برای شما:


                                                         "مدیریت وبلاگ هوای تازه"




برچسب ها: داستان نویسی، نقد داستان، هوای تازه،
[ پنجشنبه 28 مهر 1390 ] [ 02:01 ب.ظ ] [ اسیر ]

سلام
این وبلاگ پس مدتی طولانی دوباره کار خود را آغاز خواهد کرد!



برچسب ها: داستان، کوتاه،
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ 12:40 ق.ظ ] [ اسیر ]

نشان افتخار


گی دو موپاسان 

برگردان: محمد قاضی


آقای " ساکرمان " از آغاز کودکی یک فکر بیشتر به سر نداشت و آن اینکه نشان افتخار بگیرد . وقتی بچه بود، مثل بچه های دیگر که کلاه کپی به سر می‌گذارند صلیبی رویین به شکل نشان " لژیون دونور " به خود آویزان می‌کرد و در کوچه‌ها با غرور و تفرعن تمام دست با دست مادرش می‌داد و سینه ی کوچکش را که مزین به نوار قرمز و ستاره ی فلزی بود سپر می‌کرد .
 در پایان تحصیلات که بسیار ناقص انجام گرفت در امتحان نهایی دوره ی متوسطه رد شد و چون دیگر نمی‌دانست چه بکند از آنجا که ثروتی داشت با دختر خوشگلی ازدواج کرد. هر دو در پاریس مثل اشراف متمول زندگی می‌کردند و بی آنکه با سایر مردم معاشرتی بکنند، با اجتماع محخصوص خودشان محشور بودند، از جمله از دوستی با یکی نمایندگان مجلس که ممکن بود بعداً وزیر شود و ضمناً با دو تن از فرماندهان بزرگ ارتش دوست بود بر خود می‌بالیدند.......



ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، گی دو موپاسان،
برچسب ها: نشان افتخار اثر گی دو موپاسان، نشان افتخار، گی دو موپاسان، داستان، داستان كوتاه، داستان های كوتاه، داستانهای كوتاه گی دو موپاسان،
[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ اسیر ]

عمو جولز   


گی دو موپاسان


یک روز پیرمردی سفید مو از ما تقاضای صدقه کرد  و همراهم جوزف پنج فرانک به او پول داد و وقتی نگاه متعجب مرا دید گفت " این مرد بیچاره منو به یاد داستانی می اندازه که باید بهت بگم . خاطره ای که مثل سایه همیشه دنبالم می آد " . ......


ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، گی دو موپاسان،
برچسب ها: عمو جولز اثر گی دو موپاسان، عمو جولز، گی دو موپاسان، داستان، داستان كوتاه، داستان های كوتاه، داستانهای كوتاه گی مو دوپاسان،
[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ اسیر ]


 مارتین



 گی دو موپاسان       


برگردان: دامون مقصودی
 

   
همه‌چیز از آن عصر یکشنبه، بعد از مراسم کلیسا، شروع شد. داشت از کلیسا به خانه برمی‌گشت که مارتین(۱) را جلوتر از خود توی راه دید. او هم در راه خانه بود.

پدر مارتین، با گام‌های محکم یک کشاورز پولدار، کنار دخترش راه می‌رفت. زیر بالاپوشش، نیم‌تنه‌ای خاکستری پوشیده بود و کلاه شاپویی با لبه‌های بزرگ به سر داشت. مارتین هم با کُرست تنگی که تنها هفته‌ای یک‌بار تنش می‌کرد، شق و رق راه می‌رفت و کمر باریک، شانه‌های پهن و کفل برجسته‌اش را وقت راه رفتن کمی تاب می‌داد......



ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، گی دو موپاسان،
برچسب ها: مارتین اثر گی دو موپاسان، مارتین، گی دو موپاسان، داستان، داستان كوتاه، داستان های كوتاه، داستانهای كوتاه گی دو موپاسان،
[ پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 08:53 ب.ظ ] [ اسیر ]

مادر وحشی


 گی دوموپاسان 

ترجمۀ حسین پاینده  


از آخرین باری که در ویرلونی بودم پانزده سال می گذشت. در فصل پاییز بار دیگر به آنجا رفتم تا همراه دوستم سروال- که سرانجام پس از مدت ها خانۀ ییلاقی اش را که پروسی ها ویران کرده بودند، باز ساخته بود- به شکار بروم.
آن ناحیه را بسیار دوست می دارم؛ یکی از آن جاهای دور افتادۀ دنیاست که حس بینایی آدمی را مفتون خود می کند، تا جایی که انسان با تمام وجود شیفته اش می شود. کسانی چون ما - ما که فریفتۀ طبیعتیم – خاطرات دل انگیزی از چشمه های خاص، بیشه های خاص، برکه های خاص و تپه های خاصی که بسیار مسرت بخش به وجدمان آورده اند، در حافظه داریم....... 

ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، گی دو موپاسان،
برچسب ها: مادر وحشی اثر گی دوموپاسان، مادر وحشی، گی دوموپاسان، داستان كوتاه، داستان، داستان های كوتاه، داستانهای گی دو موپاسان،
[ پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ اسیر ]


 پیرمرد 

 گی‌ دوموپاسان‌

برگردان:سعید امیری

همه‌ی روزنامه‌ها آگهی زیر را چاپ کرده‌ بودند:

چشمه آب معدنی جدید در راندلیز (rondelis) تمامی امتیازاتی را که برای‌ یک اقامت طولانی و یا حتی دایمی مورد نیاز است ارایه می‌کند.آب قرمز رنگش‌ (آب‌های معدنی آن)برای مقابله با کلیه‌ی‌ آلودگی‌های خونی،در جهان بعنوان بهترین‌ شناخته می‌شود،همچنین به نظر می‌رسد دارای خواصی است که در زمره‌ی عوامل‌ طول عمر به شمار می‌آیند.این موقعیت‌ استثنایی ممکن است تا حدی به دلیل‌ وضعیت منحصر به فرد این شهر کوچک‌ باشد که در منطقه‌ای کوهستانی،درمیان‌ جنگلی از درختان صنوبر قرار دارد.ناگفته‌ نمانند که این مکان قرن‌ها به دلیل موارد طول عمر غیر معمول مورد توجه قرار گرفته‌ است......



ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، گی دو موپاسان،
برچسب ها: پیرمرد اثر گی‌دوموپاسان‌، پیرمرد، گی‌دوموپاسان‌، داستان های كوتاه، داستان های كوتاه گی دو مو پاسان، دومو پاسان، داستان كوتاه،
[ پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ اسیر ]

  مرد

 
محمود دولت آبادی
               


برای مردهای کوچک

طعم لبوی نیم‌گرم، هنوز روی زبان ذولقدر بود. او همین یک‌دم پیش، کنار چرخ طوافی باباسحر ایستاده، سی شاهی لبو خریده و تا آخرین ریزه‌اش خورده بود و حالا داشت رو به خانه‌شان می‌رفت. از کنار سایه‌بان سنگ‌تراش‌ها گذشت و به راه هر شبه‌اش قدم توی کوچة کولی‌ها گذاشت. این کوچه اسم دیگری داشت، اما چون توی کوچه یک کاروان‌سرای قدیمی بود، و .....
..... میان کاروان‌سرا کولی‌هایی- از آن‌ها که نعل اسب، انبر، سیخ کباب، قندشکن و کارد آشپزخانه درست می‌کردند- جا‌منزل داشتند، به آن می‌گفتند: کوچة کولی‌ها.
ذولقدر، خواهرش ماهرو، و برادر کوچکش جمال هم توی همین کاروان‌سرا، در یکی از خانه‌های کنج دیوار، شب و روز خود را می‌گذراندند. باباشان چراغعلی، و مادرشان آتش هم- یعنی- با آن‌ها بودند. اما چه بودنی؟! ......


ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، محمود دولت آبادی،
برچسب ها: مرد اثر محمود دولت آبادی، مرد، محمود دولت آبادی، داستان كوتاه مرد، داستان كوتاه، محمود، دولت آبادی،
[ چهارشنبه 17 آبان 1391 ] [ 01:55 ب.ظ ] [ اسیر ]

آینه



محمود دولت آبادی


مردی که درکوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می‌گذرد که او به چهرة خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی درهمین حدود می‌گذرد که اوخندیدن خود را حس نکرده است. قطعاً به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیواعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامة خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیزمواظف‌اند شناسنامة قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدورارسال دارند تا بعد ازچهارهفته بتوانند شناسنامة جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کارجستن شناسنامه‌اش بشود، وخیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. ...... 

ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، محمود دولت آبادی،
برچسب ها: محمود دولت آبادی، داستان های محمود دولت آبادی، دانلود آثار محمود دولت آبادی، دولت آبادی، داستان كوتاه آینه، آینه اثر محمود دولت آبادی، داستان های کوتاه، داستانهای زیبا و کوتاه، داستانهای آموزنده و کوتاه، داستانهای تاریخی، داستانهای عبرت آموز، داستانهای مهیج و کوتاه، داستان هایی واقعی، داستان تخیلی، داستانهای عاشقانه، داستانهای کوتاه و زیبا،
[ چهارشنبه 17 آبان 1391 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ اسیر ]

مامور قطع آب


مارگریت دوراس 


برگردان: قاسم روبین

 
یکی از روزهای تابستان چند سال پیش  بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده  برای قطع آب خانواده‌ای  که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند. صاحب دو و نیمه. از جلو خانه‌اشان، همان نزدیکی‌ها، قطار سراسری عبور می‌کرده. جزو خانواده‌هایی بوده‌اند که برای پرداخت آب و برق و گاز  پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بوده‌اند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگی‌اشان بوده، سر وکله‌ی مردی پیدا شده که آمده بوده  آب را قطع کند. مامور با زن خاموشی روبه رو شده، و شوهر زن در خانه نبوده، زنی عقب مانده با دو فرزند چهار ساله و یک ساله ونیمه. مامور آب مردی  بوده  با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشته‌ام «مامور قطع آب.» .....

 

ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، مارگریت دوراس،
برچسب ها: مارگریت دوراس، داستان های مارگریت دوراس، آثار مارگریت دوراس، دانلود داستان های مارگریت دوراس، داستان، داستان کوتاه، داستان ها، داستانک، داستانک ها، داستان های ایرانی، داستان های زیبا، داستان های کوتاه ایرانی، نویسنده، نویسندگی داستانهای کوتاه، داستان های کوتاه، داستانهای زیبا و کوتاه، داستانهای آموزنده و کوتاه، داستانهای تاریخی، داستانهای عبرت آموز، داستانهای مهیج و کوتاه، داستان هایی واقعی، داستان تخیلی، داستانهای عاشقانه، داستانهای کوتاه و زیبا،
[ سه شنبه 16 آبان 1391 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ اسیر ]

زیر درخت لیل


هوشنگ گلشیری 

درخت عجیبی است لیل. ساقه‌هاش همه به شكل ریشه، رشته رشته، در خاك فرو رفته‌اند و گاهی هم چند ریشه‌ی گره خورده مثل كنده‌ای یا تخته سنگی از تنه‌ی آن آویخته‌اند. برگ‌هاش پهن و گوشت دارند و میوه‌اش فندق مانند اما به رنگ سرخ جگری است. حتی در اولین دیدار این  توهم كه درخت هم ما را می‌بیند، آدم را می‌لرزاند. قبلا هم دیده بودم، ولی تك و توك بود، اما در كیش، در محله‌ی عربها دو طرف دهكده سی‌چهل تایی لیل داشت. زمین را برای لوله كشی كنده بودند و ما تا به درخت‌ها برسیم مجبور شدیم پنج شش بار از روی كانال‌های عمیق بپریم.

چهار نفر بودیم. من و احمد و دو محمدعلی. احمد تاجر است. یكی از محمدعلی‌ها شاعر بود و آن یكی داستان هم می‌نویسد. ......



ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، هوشنگ گلشیری،
برچسب ها: زیر درخت لیل، هوشنگ، گلشیری، هوشنگ گلشیری، داستان های هوشنگ گلشیری، گل شیری، داستان، داستان کوتاه، داستان ها، داستانک، داستانک ها، داستان های ایرانی، داستان های زیبا، داستان های کوتاه ایرانی، نویسنده، نویسندگی داستانهای کوتاه، داستان های کوتاه، داستانهای زیبا و کوتاه، داستانهای آموزنده و کوتاه، داستانهای تاریخی، داستانهای عبرت آموز، داستانهای مهیج و کوتاه، داستان هایی واقعی، داستان تخیلی، داستانهای عاشقانه، داستانهای کوتاه و زیبا،
[ سه شنبه 16 آبان 1391 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ اسیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 87 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

وبلاگ ادبی شعر داستان مینیمال اطلاعات عمومی زندگی کامپیوتر الکترونیک جامعه نرم افزار سخت افزار
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما: